من با آن چه می گویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی. ولتر دی 1384 - نقطه سر خط

نقطه سر خط

یادداشت های مهرنوش نجفی راغب


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

فرضیه جدید درباره بانی ملی شدن صنعت نفت!!!

پنجشنبه 29 دی 1384 11:52 AM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: تاریخ و فرهنگ نظرات: 1 نظر چاپ

 

دو روز پیش همایش بزرگداشت «نواب صفوی» بود. (البته من نمی دانستم که بزرگداشت اوست بلکه اتفاقی پیچ رادیو را چرخاندم و متوجه این امر خطیر شدم. ) خلاصه داشتم رادیو گوش می دادم. گزارشگر رادیو داشت با یکی از همرزمان نواب مصاحبه می کرد. و جناب همرزم هم پس از کلی تعریف و تمجید از نواب که چه کرد و چه کرد.................دست آخر گفت: «اصلا پایه گذار ملی شدن صنعت نفت ، نواب بود و اگر او نبود صنعت نفت ملی نمی شد.»!!

 تحریف تاریخ ، زیاد سخت نیست ولی این یکی دیگر شاهکار بود. البته ما کار نداریم که کسی به نام«دکتر محمد مصدق» در این جریان اصلا وجود خارجی داشته یا نه !!

اما از این فرضیه جدید و جالب بگذریم یادی از خود «نواب صفوی» هم بکنیم بد نیست. چون به هر حال ممکن است تا چند وقت دیگر ایشان به عنوان بانی ملی شدن صنعت نفت جای «کاشانی» را بگیرد . البته من که با ایشان حشر و نشری نداشته ام! ولی یاد خاطرات «استاد پرویز شهریاری (ریاضیدان) » افتادم. که اتفاقا به تازگی آنرا خوانده بودم و بخشی از آن هم درباره «نواب صفوی» ست .  خواندنش خالی از لطف نیست:

 

(یک زندگی، خاطرات و دیدگاههای استاد پرویز شهریاری، صفحه های 164 و 165.)

 

.......یکی دیگر از خاطرات دوران زندانم مربوط به سال 1330 زمانی است که در زندان قصر بودیم. یک طرف زندان مخصوص ما توده ای ها بود و طرف دیگر متعلق به طرفداران نواب صفوی و اسلام گراها که خود نواب هم در میانشان بود. توده ای ها در زندان معمولا خیلی سرو صدا نمی کردند ولی طرفداران نواب مرتبا تظاهرات می کردند و مسئولان زندان را به دردسر می انداختند. نواب اخلاق خاصی داشت. همیشه استکان و چای در کنارش بود و هر بار که یکی از ما به دیدنش می رفت برایش در یک استکان کمر باریک چای می ریخت و زمانی که آن شخص توده ای چای را می خورد ، نواب استکان را همان موقع می شکست.

البته معمولا من به عنوان نماینده توده ای ها به دیدار نواب می رفتم و او در حین صحبت برایم چای می ریخت و بعد استکان را هم می شکست. او مرا از دو جهت نجس می دانست . زیرا هم توده ای بودم و هم زرتشتی.

.......آن زمان تابستان بود و هوا خیلی گرم . زندانی های توده ای لباس مناسبی نداشتند و چون گرما خیلی ازارشان می داددر زندان شورت می پوشیدند که تصویر بسیار نامطلوبی داشت. یک روز جمع شدیم که چه چاره کنیم. تصمیم گرفتیم مقداری پارچه بخریم و برای همه زندانی ها شلوارک های یک رنگ بدوزیم تا لباس های آبرو مندانه ای باشند با مسئولان زندان صحبت کردیم و سرانجام موفق شدیم پارچه تهیه کنیم. رنگ پارچه ها را سبز انتخاب کردیم تا زود چرک نشود. شلوارک ها را دوختیم و به بچه ها دادیم تا بپوشند. چند روز نگذشته بود که ناگهان جنجال عظیمی به پاشد. طرفداران نواب به شدت شلوغ کرده بودند و ناگهان یکی از نگهبانان به سراغ ما امد که همه اش تقصیر شماست. من علت را جویا شدم و نگهبان گفت بهتر است برویم پیش نواب. به هر صورت من به سلول های آن طرف رفتم. خیلی شلوغ بود و حتا نزدیک بود مرا کتک بزنند که نواب جلویشان راگرفت  من تعجب زده به نزد او رفتم و از اوضاع پرسیدم. او خیلی ناراحت بود و ابتدا چیزی نگفت. سپس کم کم به حرف آمد  و گفت پارچه سبز برای او قداست دارد و آنرا به سر و کمرش می بندد و آن وقت ما آمده ایم و با پارچه سبز برای خودمان شلوارک دوخته ایم. تازه فهمیدم که مشکل کار از کجاست. نواب خیال کرده بود ما به عمد این رنگ را انتخاب کرده ایم ولی اطمینان دادم که عمدی در کار نبوده و به طرف سلول های توده ایها برگشتم و موضوع را گفتم و بچه ها خیلی سریع شلوارک ها را در آوردند.........

 

 

شور عشقی!!!

دوشنبه 12 دی 1384 10:20 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: جامعه نظرات: 0 نظر چاپ

 چندی پیش جلسه ای بود به یادمان شاملو. و حاضران هم (که تعدادشان کم بود) همگی یا فیلمساز بودند یا شاعر و نویسنده و یا فعال فرهنگی......

لابلای گفتگوها در مورد اینکه آیا شاملو شعر عاشقانه گفته یا نه بحث پیرامون عشق دور زد و بالا گرفت. و اصلا به این مساله کلیشه ای رسیدند که عشق چیست و...........  و هرکسی فرا خور خود داد سخن می داد که چنان است و چنین است و........ شور عشق چنان می کند و عاشق چنین می شود و عشق مقدس است و  عاشق فنا می شود و به به و چه چه........

در این میانه اینجانب ساکت و تنها شنونده بودم. ضمن آنکه تنها جنس مونث جلسه نیز بودم  و حوصله ام نیز سر رفته بود.

 در هیر و ویر گفتمان عشق و عاشقی یکی از آقایان رو به من کرد که دخترم شما ساکتید نظر شما چیست؟   و بقیه آقایان هم در پی گرفتند که بله نظر تنها خانم حاضر در این جلسه را هم بشنویم و .......

من هم در سکوتی که بر جلسه حکمفرما شده بود گفتم : اساسا  با توجه به گفته های شما  به نظر من چیزی به نام عشق وجود ندارد و اگر هم هست مقدس نیست بلکه مبتذل است!!!!  عشق به آن معنایی که شما در ذهن دارید علاقه مفرط است و هر چیزی نیز افراط و زیاده روی اش مبتذل  است حتی دوست داشتن بیش از حد.   و می گویید که عشق  عاشق را فنا می کند!! در حالیکه هر چیزی خوب است که سازنده باشد نه فنا کننده...................

 

و ...........فکر می کنید به آن جمع پر شور چه حالی دست داد؟؟!!!

 

 

 

یک سفر و یکدنیا دلتنگی!

پنجشنبه 8 دی 1384 11:38 AM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سفرها و گذرها نظرات: 7 نظر چاپ

 

پس از بهم خوردن برنامه شوشتر ، با تشکل های دیگر هماهنگ کردیم و رفتیم نیاسر کاشان. نیاسر روستایی سرسبز با جمعیت حدود 2000 نفر در دل کویر است. از دیدنی های این روستا ، یک چارتاقی ست که تقویم آفتابی ست و مربوط به حدود 2000 سال پیش می باشد که از بین 27 چارتاقی شناخته شده در ایران تنها چارتاقی ست که تقریبا سالم مانده و قابلیت رصد خورشید را داراست. که البته پیش از این به اشتباه تصور می شد که این چارتاقی آتشکده باشد.  

طلوع خورشید  را می توان از میانه روزنه‌های ویژه چارتاقی نیاسر مشاهده کرد. این روزنه‌ها یا خط‌دیدها به گونه‌ای در حدود دو هزار سال پیش طراحی و ساخته شده‌اند که طلوع خورشید در هر یک از مواقع سال از داخل یکی از آنها دیده می‌شود. این بنا به دلیل ویژگی‌های خاص خود، سند افتخار توانایی‌های نجومی، معماری و ریاضیات در دو هزار سال پیش از این است.

 

                              

 

 

برنامه سفر نیاسر بداهه بود و تنها هدف دور هم جمع شدن تشکل ها و دوستان بود و دیدن زایش واقعی خورشید از چارتاقی .

ما سه نفر بودیم که ابتدا به ساوه رفتیم و از آنجا رفتیم نیاسر.

تا شب آدینه بچه های دیگر هم رسیدند. از اصفهان کانون گسترش فرهنگ ایران بزرگ و انجمن مثنوی پژوهان  و جمعیت آریاوش . از مرودشت جمعیت آریاییان . از تهران انجمن افراز و  بچه های دانشگاه تهران و از همدان هم که موسسه کاوه آهنگر.

 

شب را هم با هماهنگی شهردار و پایگاه میراث فرهنگی نیاسر در مسجد خوابیدیم. بامداد هم پس از رصد خورشید  از چارتاقی رفتیم قم. تا از عملیات حفاری تپه قلی درویش هم دیدن کنیم.

قلی درویش تپه ای باستانی در نزدیکی  مسجد جمکران و کنار اتوبان است. و مربوط به حدود 4000 سال پیش می باشد.که شور بختانه مورد بی توجهی مسئولان قرار گرفته و  هنوز کاملا کاوش نشده از وسط آن اتوبان رد شده است!!!! و باقی نیز در مسیر اتوبان قرار گرفته و به زودی توسط مسئولان با خاک یکسان شده و چیزی از آن تمدن و خانه های 4000 ساله باقی نخواهد ماند. همین محوطه کوچکی هم که برای کاوش نگه داشته شده با اصرار و پی گیری میراث فرهنگی قم بوده.

اعتراض به برج جهان نما، اعتراض به آبگیری سد سیوند، اعتراض به اکتشافات نفتی نزدیک چغازنبیل ، اعتراض به ................به هر طرف که اعتراض می کنی خرابی از طرف دیگر سر در می آورد! راه چاره کدام است؟؟!!!

 

پس از بازدید هم گروهها جدا شده و هرکس به سوی خانه خویش.

و ما هم در باران شدید دوم دی ماه ماشینی برای برگشت گیر نیاوردیم راه را تکه تکه آمدیم. از نیاسر به قم از قم به ساوه و از ساوه به همدان و سفر به پایان رسید.

 

این از گزارش سفر ولی در حاشیه:

این گردهمایی هم خوب برگزار شد ........................... که البته از نگاه شخصی خودم تنها بخش شیرین سفر ، همان باران و تکه تکه راه را آمدن بود و گرنه به دلایلی شخصی این سفر تلخ ترین سفرم بود.

زیبایی نیاسر ........... دیدن برآمدن آفتاب از چارتاقی ، آبشار پر شور باغ تالار ، خاکی شدن در تونل ها(هزارتوهای فلسفی) ، کشک بادمجان آقای کاظمی، آتش روشن کردن بالای تپه چارتاقی واز سرما لرزیدن و شعر خواندن، هم آوازی سرود ای ایران با بقیه بچه ها ، کوچه باغ های پاییزی و خرمالوهای تنها مانده روی درخت ها ی لخت و.....همه و همه حتا شب پرستاره اش و حوض پر از ماهی مسجدش از یک طرف و با این همه.......بین خودمان بماند ،خیلی دلم گرفته بود.