من با آن چه می گویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی. ولتر مرداد 1385 - نقطه سر خط

نقطه سر خط

یادداشت های مهرنوش نجفی راغب


درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

چراغی که به خانه رواست ......

پنجشنبه 26 مرداد 1385 10:20 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب نظرات: 7 نظر چاپ

 

اینجا در ۲۰ کیلو متری همدان در پای کوه  روستایی است که بچه هایش فقط می توانند تا کلاس پنجم درس بخوانند. یک مدرسه کوچک با یک معلم. که همان یک معلم هم بیشتر هفته را در جلسه مدیران! (چون مدیر مدرسه هم هست) به سر می برد و زرنگترین دانش آموزش هم به خاطر ضعف آموزشی هنوز بلد نیست حروف را از هم تشخیص دهد. اینجا روستایی است که یک سال است حمام ندارد و حمامش خراب شده. مردم برای حمام رفتن یا به روستاهای دیگر می روند یا به شهر و به خانه بستگانشان و برخی هم در رودخانه ده خود را می شویند. اینجا روستایی است که جاده آسفالت ندارد و مسافت طولانی از سر جاده اصلی تا روستا خاکی ست. اینجا روستایی است که وسیله نقلیه رفت و آمد ندارد. روستایی است که خانه بهداشت ندارد. اینجا روستایی است که همین زمستان 84 به خاطر برف سنگینی که آمد خیلی از  ازاتاقهای خانه ها خراب شد و دام هایشان هم زیر آوار ماند و هنوز که هنوز است پس از پیگیری های زیاد برای گرفتن وام یا کمک مالی  هیچکدام از روستایی ها نتوانستند اتاق ها را دوباره بنا کنند و هیچ نهادی خود را مسئول ندانسته. اینجا روستایی است که کمترین امکانات رفاهی را (جز برق) ندارد.اینجا همان روستایی است که زهره هم در آن بزرگ شده و تمام این سختی ها را دیده بوده است و اینجا روستایی است که دست کم من با چشمان خودم کمبودها ی یک مجموعه کوچک را دیده ام...........                         

چند روز پیش چند ماشین دولتی به  همین روستا می آیند. حضور دولتی ها در ده تعجب آور است. سال هاست که هیچ مسئولی پایش را به آنجا نگذاشته است. پاترول و جیپ های دولتی مردم را به وجد می آورد که شاید قرار است به دردشان رسیدگی شود. که شاید قرار است حمامشان را درست کنند. شاید قرار است جاده آسفالت شود یا برای پرداخت وام برای باز سازی خانه ها و شاید هم اصلا به خاطر اعتراض مردم روستا به معلم ده آمده اند .............................انتظار به پایان می رسد، یک روحانی از ماشین پیاده می شود، بلندگو را به دست می گیرد و از کمک به مردم فلسطین و لبنان می گوید که واجب است و تکلیف شرعی است!!!!!

 صندوق هایی  را برای جمع آوری کمک های نقدی، در برابر روستایی های در مانده می گذارند!!

 

برای زهره

شنبه 14 مرداد 1385 1:27 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: زنان نظرات: 6 نظر چاپ

 

این چند روز که رفته است همه درباره اش حرف می زنند. حالا همه اش خوبی ست. طبق عادت همیشه ایرانی ها. حالا می شنوی که می گویند که چقدر زهره زیبا بود ، چقدر فهمیده بود، چقدر کتابخوان بود، بیشتر از خودش فکر می کرد، روح بزرگی داشت........... و البته واقعا همه این ها بود، اما آن موقع که زنده بود چرا هیچ کس حسابش نکرد؟ 

دوست داشت درس بخواند ولی در روستای کوچکشان فقط تحصیل برای چه دختر و چه پسر تا کلاس پنجم امکان داشت، دوست داشت کتاب بخواند و از کتاب های عشقی و آبکی هم خوشش نمی آمد، دوست داشت مجله بخواند و مرتب برای من پیغام می فرستاد که از مجله هایم برایش ببرم که برایش می بردم و همه را خط به خط می خواند ، گرچه هیچگاه از وضعیتی که داشت راضی نبود. مادرم که بیشتر از ما به باغ می رفت و بیشتر با او در ارتباط بود می داند. اینکه زهره از فقرشان شکایت داشت و اینکه چرا باید همیشه این قدر مشکل مالی داشته باشند. اینکه چرا باید در این وضعیت به دنیا بیاید که نتواند درس بخواند و اصلا نمی توانست خودش را با وضعیت زندگی ای که داشتند و محیط و آنچه بود وفق دهد. نمی توانست بپذیرد که مثل بقیه دختران روستا بی سواد در خانه بنشیند تا برایش خواستگاری پیدا بشود و برود خانه شوهر!

اما...................... آن موقع هیچ کس به فکرش نبود. اصلا کسی نمی فهمید چه می گوید. هیچ کس برایش اهمیت نداشت که او چه خواسته هایی دارد و حالا ......... چه اشک هایی که در فراقش ریخته می شود چه خاطراتی که از او یاد می شود و ........

راستش زهره! 

این چند روز، از وقتیکه خبر خود کشی ات را شنیدم خیلی فکر کرده ام ، متاثر شدم و دردی بزرگ در گلویم نشسته بود و بیرون نمی آمد. نه، من خیلی ارتباط نزدیکی با تو نداشتم. فقط گهگاه مجله برایت می آوردم و سلام و احوال پرسی و  اینکه : چه اکی؟ (چه کار می کنی؟) اما این چند روز برایم خیلی سخت بود. می دانی چرا؟

بگذار اعترافی بکنم. از اینکه فکر می کردم یک فعال اجتماعی هستم و مثلا خیلی دارم کار اجتماعی می کنم بدم آمد. از اینکه فکر می کردم دارم برای حقوق بشر تلاش می کنم، از اینکه در این جا و آنجا از حقوق زنان و کودکان و آسیب دیدگان حرف می زنم و به خیال خودم می خواهم همه را نجات دهم متنفر شدم و ..... حقیقت اینکه داشت حالم از خودم به هم می خورد.

من نتوانستم با خیلی از این گروه ها و ngo ها و افرادی که الان به نام و مشهور هستند کار کنم. از شعار دادن بدم می آمد و می دیدم که فقط بیشتر اوقات حقوق بشر و دفاع از حقوق آسیب دیدگان و ...... مثلا فعال بودن، شده پله های ترقی افراد فعال در این وادی! شهرت برایشان به ارمغان آورده و پشت بندش گرفتن بودجه های خوبی از سازمان های بین المللی و گاه گداری هم سفرهای خارجی و شرکت در سمینار و همایش و گردهمایی و کنگره و......!!!! و در نهایت همه اش فقط شعار دادن! بازی کردن با واژه ها ، advocacy,workshop ، کمپین، کارگاه، و برگزاری کارگاه های آموزشی هم شده تجارت و در رقابت با یکدیگر چشم دیدن هم را ندارند!

 شاید این حرف های من به مذاق خیلی ها خوش نیاید. اما همه اش حقیقت است و باید گفت.

نمی خواستم این طور فعالیت کنم. نمی خواستم با اسم حقوق بشر برای خودم پله ترقی بسازم. از پایتخت نشین ها به دور بودم. احساس می کردم که آن ها فقط خواسته ها را در بوق و کرنا می کنند و تجمع های بی نتیجه و دستگیر بازی و ........... .  

اما .......... الان می بینم من هم داشتم مثل آن ها می شدم. هدفم کمک و آموزش به گروههای آسیب پذیر بوده به ویژه زنان قشرهای محروم. چه قدر برنامه چیده بودم چه قدر برنامه داشتم. ولی خود کشی تو تلنگری بود که مرا بیدار کرد. برای چه تلاش می کردم؟ برای چه می نوشتم؟ .... برای اهدافی که برایم با ارزش بود اما............. چه قدر از گروه هدفم دور بودم. و این درد ماست. درد مایی که فکر می کنیم خیلی فعال اجتماعی هستیم، و برای دستیابی به حقوق برابر برای همه انسان ها تلاش می کنیم ولی فقط داد می زنیم. بی آنکه صدایمان به کسی برسد و بی آنکه دردی از کسی درمان شود. و در حالیکه از همان هایی که برایشان تلاش می کنیم کلی فاصله داریم.  

نه، من نمی خواستم این طور شود. نمی خواهم این گونه باشم. نمی خواهم شعار بدهم. و نمی خواهم به نام حقوق بشر و ...... برای خودم شهرت بسازم و تاجر شوم!! اما من هم داشتم مثل خیلی های دیگر هدف را گم می کردم.

زهره!  امروز می دانم که باید راهم را تغییر دهم. گرچه دیر شده است، دست کم برای نجات تو دیر است اما می دانم که هنوز زهره های زیادی هستند که دوست دارند درس بخوانند و می خواهند دست کم به خواسته های معقول شان که ابتدایی ترین حقوق انسانی است برسند.

خیلی ها منتظرند ........................ و من خیلی تنهایم.                 

چرا؟!

سه شنبه 10 مرداد 1385 12:21 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب نظرات: 4 نظر چاپ

 

گفتند خود کشی کرده. باورم نمی شد. خودکشی کرده؟؟!!!

17 سالش بود و تازه ازدواج کرده بود. به خواندن خیلی علاقه داشت. به خاطر شرایط محیط و نبودن امکانات در روستا فقط توانسته بود تا کلاس پنجم درس بخواند. ولی هر وقت که به باغ می رفتیم از ما مجله و کتاب می خواست و می گفت که کتاب عشقی هم دوست ندارد. برایش مجله می بردیم. مادرش می گفت تمام مجله ها را خط به خط می خواند. بعد هم که حدود هفت ماه پیش ازدواج کرد و رفت روستایی دیگر. و حالا..................

گفتند جانمازش وسط اتاق باز بوده (گویی اول نماز خوانده)، لباس عروسی اش را پوشیده بوده ،  موها و صورتش را آرایش کرده و به خودش عطر و گل زده. بعد بالای چارپایه رفته و خودش را حلق آویز کرده است.

 اما هیچ کس دلیلش را نمی گوید و یا واقعا نمی دانند که چرا زهره خودکشی کرده.

......................................

کاش زهره در آخرین لحظات و پیش از گرفتن هر تصمیمی به مادر بیچاره اش فکر می کرد که بعد از او چقدر اشک خواهد ریخت و به پدری که کمرش خم خواهد شد.

یکی از زیباترین نامه های جهان

دوشنبه 2 مرداد 1385 10:27 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: تاریخ و فرهنگ نظرات: 5 نظر چاپ

 

نامه های زیادی در تاریخ ادبی و فرهنگی جهان مشهورند.  نامه های عین القضات ، قائم مقام فراهانی و.....  نامه های جبران خلیل جبران به ماری هنکسل و نامه های جواهر لعل نهرو به دخترش ایندیرا که هرکدام از یک دید ادبی ، تاریخی ، فلسفی یا عاشقانه شهره جهانی گشته اند.

امشب برای چندمین بار یکی از نامه های مشهور جهان را خواندم. نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین. و بسیار لذت بردم.  این نامه را چارلی چاپلین نابغه سینما در ژانویه سال 1963 به دخترش ژرالدین هنرپیشه سینما (که در فیلم به یاد ماندنی «دکتر ژیواگو» در کنار «عمر شریف» و «جولی کریستی» بازی زیبایی از خود ارایه داد) نوشته است.

نامه ای که حرف های هر پدری برای دخترش می تواند باشد. زیبا و ساده.............. شما هم اگر نخوانده اید حتما بخوانید:

 

دخترم، این جا شب است. یک شب نوئل، در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند و برادر و خواهرت و حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خقته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق پیش از مرگ برسانم. من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هم هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.

اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه تاتر شانزه لیزه هنر نمایی می کنی! این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدم هایت را می شنوم و در آن ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه ، نقش آن شاهدخت ایرانی ست که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان. ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران ، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هوشیاری داد، در گوشه ای بنشین و نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار.

من پدر توهستم ژرالدین. من چارلی چاپلین هستم. وقتی بچه بودی شب های دراز بر بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم. قصه زیبای خفته در جنگل، قصه اژدهای بیدار در صحرا. خواب که به چشمانم می امد طغنه اش می زدم. و می گفتمش برو در رویای خفته ام. رویا می دیدم ژرالدین. رویای فردای تو. رویای امروز تو. دختری می دیدم پری روی ، فرشته ای می دیدم در آسمان که می رقصید و می شنیدم  تماشاگران که می گفتند  دختره را می بینی ؟! این دختر همان دلقک پیره! اسمش یادته؟چارلی؟ آره من چارلی هستم! من دلقک پیری بیش نیستم! امروز نوبت توست. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی. این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو! آنجا هم برو! اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی از اینان بودم ژرالدین! در آن شب ها، در آن شبهای افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم. در چهره تو می نگریستم. ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم :چارلی! آیا این بچه گربه تو را نخواهد شناخت؟   تو مرا نمی شناسی ژرالدین! در آن شب های دور ، قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی ست. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را کشیده ام. و از این ها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی ان را می خشکاند احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید. از تو حرف بزنیم. به دنبال نام تو نام من هست، چاپلین! با همین نام چهل سال بیشتر، مردم روی زمین را خندانده ام و بیشتر از آنچه انها خندیده اند خود گریسته ام، ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسقی نیست.

نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تاتر بیرو ن می آیی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن. اما حال آن راننده تاکسی  که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را هم بپرس. و اگر زنش آبستن بود و اگر پولی هم برای خرید لباسهای بچه اش نداشت، پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار!

 به نماینده خودم در بانک پاریس دستور دادهام، فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند. اما برا ی خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی.

گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن. و دست کم روزی یک بار با خود بگو:« من هم یکی از آنان هستم.» بله تو یکی از آنان هستی دخترم نه بیشتر!

هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم . از قرن ها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است. در آنجا رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید. زیباتر از تو. چالاک تر از تو. و مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده نور افکن های تاتر شانزه لیزه خبری نیست. نور افکن رقاصان کولی ، تنها نور ماه است. نگاه کن. خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی رقصند؟! اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد. بهتر از تو می زند . و این را بدان که در خانواده چارلی ، هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار ورد سن ناسزایی بگوید .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی. همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست. این باید مال یک  گمنامی باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. جست و جویی لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان ، خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک می زیسته ام. و همیشه و هر لحظه به خاطر بنر بازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام. اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار، بیشتر از بند بازان روی ریسمان سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب این الماس بر گردن همه می درخشد.

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یک دل باش. به مادرت گفته ام   در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد. او برای تعریف یک دلی شایسته تر از من است.

کار تو بس دشوار است. این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی بدن تو را نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت. و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت. اما هیچ کس و هیچ چیز دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد که دختری ، ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیر مردم و شاید حرف های خنده آور می زنم. اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .  بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی . نترس ! این ده سال تو را پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود.

می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگ جاودانی بایکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم.من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنکه اشک های منِ این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم. امشب شب نوئل است. شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. چارلی دیگر پیر شده است.

ژرالدین! دیر یا زود باید به جای آن جامه های رقص، روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. من حاضر به زحمت تو نیستم. تنها گاهگاهی چهره خود را در آیینهای نگاه کن. آنجا مرا نیز خواهی دید. خون من در رگ های توست. و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگ های من می خشکد، چارلی را ، پدرت را، فراموش نکنی. من فرشته نبودم. اما تا آنجا که در توان من بود، تلاش کردم تا آدم باشم. تو نیز تلاش کن که حقیقتا آدم باشی. رویت را می بوسم.

سوییس. دومین ساعت از 8767 ساعت سال 1963