و اما زیباترین سفرم سفر به کلیبر و قلعه بابک بود.
قلعه بابک یا دژ دخت در 50 کیلومتری شمال اهر در منطقه ای که به نام کلیبر معروف است قرار دارد.این دژ بر فراز قله کوهستانی در حدود 2300 تا 2700 متر است و اطراف دژ را دره های عمیقی با ژرفای 400 تا 600 متر فرا گرفته است. و تنها از یک سو راهی باریک و سخت برای رسیدن به دژ وجود دارد.
و در نتیجه برای رفتن به قلعه باید مقدار زیادی کوهنوردی کرد. حدود 2 ساعت طول کشید تا به دژ برسیم. و البته یک مسیر را اشتباه رفتیم و از پرتگاهی خطرناک سردر آوردیم. که با سختی ، موفق به بازگشت از آن مسیر شده و به راه اصلی رسیدیم. دره های عمیق و پرتگاه های خطرناک و و جنگلی که زیبایی راه را دوچندان کرده مبوتمان کرده بود. پس از عبور از تنگه ای که برایش پله درست کرده بودند به پایین دژ رسیدیم. و از آنجا راه سخت تر دژ پیش رویمان قرار داشت. که تنها یک نفر می توانست عبور کند. و از شیب تند بالا رفتیم و رسیدیم به گذرگاه اصلی دژ. اما هنوز تا خود دژ حدود 200 متر راه بود. که البته تازگی برایش پله درست کرده اند و می شود از پلکان بالا رفت تا وارد قسمت اصلی دژ شد. .
بیشتر دژ خراب شده بود در چهار جهت بنا چهار جایگاه برای دیده بانها به صورت نیمه استوانه ساخته شده است. اینها مقردیدبان ها و سربازان است تا هر جنبنده ای را تا کیلومترها دورتر ،ببینند. پس از صعود ، برای ورود به دژ اصلی باید از ورودی دیگری با پلکانهایی نامنظم عبور کرد. بنای دژ که دو طبقه و سه طبقه می باشد پس از ورودی قرار گرفته است و پس از آن تالار اصلی وجود دارد که اطراف آن را هفت اتاق فرا گرفته ، اتاقهایی که به تالار مرکزی راه دارند. در بخش خاوری دژ تاسیسات دیگری از جمله آب انبار ساخته شده است؛ که البنه امروزه جز ویرانه ای از ان باقی نمانده . در سمت شمال غربی دژ پلکانهایی سرتاسری وجود داشته که اکنون ویران شده و قسمتهایی از آن بیرون خاک است و تنها راه صعود به بخشهای مرتفع تر بناست. که البته پس از هجوم اعراب به قلعه همه چیز را سوزاندند و قلعه را ویران کردند تا دیگر کسی هوای ساکن شدن در اینجا و مبارزه علیه خلفا به سرش نزند. و دوباره پناهگاهی برای هواداران بابک نشود. موقعیت استقرار بنا بر فراز قله به گونه ایست که بیست نفر سپاهی قادر بوده اند هجوم یک سپاه صد هزار نفری را مانع شود و تلفاتی هم نداشته باشند، نوع ساخت بنا به گونه ایست که نبوغ سازندگان آن را به اثبات می رساند.از همین جا بوده است که بابک خرم دین و یارانش به مدت بیست و دو سال لشکریان عرب را که به قصد محاصره و سرکوب جنبش او آمده بودند در کوهها سرگردان و با شبیخون های خود آنها را از دم تیغ گذرانده و وادار به فرار می کردند.
تابلوی میراث فرهنگی در ابتدای راه ورودی قلعه نیز جالب بود.اما متعصبان کوردل حتا این تابلو را نیز در امان نگذاشته بودند. در تابلو نوشته شده بود که «این دژ در دوره های اشکانیان و ساسانیان ساخته شده» که روی واژ های ساسانیان و اشکانیان را مخدوش کرده بودند. در جای دیگر نام باباک خرمدین را مخدوش کرده بوند. و در جای دیگر که نوشته شده بود «اداره کل میراث فرهنگی آذربایجان شرقی» که واژه شرقی را مخدوش کرده بوند!!
به این قلعه رسیدگی نمی شود. و البته گویا اخیرا دارند آنرا بازسازی می کنند.اما تا چند سال این بازسازی ادامه خواهد داشت و کی به نتیجه خواهد رسید معلوم نیست. این طور که پیدا بود شاید صد سالی طول بکشد!!!!
شاهینی نیز بر فراز قلعه در حال پرواز و چرخ زدن بود که شاهین بابک را در ذهن تداعی میکرد. مردم منطقه معتقدند که این شاهین ، شاهین بابک است که به یاد او همچنان بر فراز قلعه می چرخد. البته که چنین حرفی دور از واقعیت است اما یاد آورد شاهین بابک بود.
وقتی به بالاترین نقطه دژ رسیدم ، گویا بر بلندترین نقطه زمین ایستاده بودم. و چه حس خوبی بود. شاید ایستادن بر فراز اورست نیز این حس خوب را دست کم در من ایجاد نکند اما اینکه فکر کنی جایی ایستاده ای که جایگاه مبارزان راه آزادی بوده است حس خوشایندی ست. و البته چقدر تلخ است هجو ها و هزل هایی که درباره ایشان اکنون می شنوی.
نخستین بار که با نام بابک آشنا شدم در سن 11 سالگی بود که کتابی می خواندم با نام عروس فرغانه. یادم نیست نویسنده اش که بود. اما هر که بود یک خائن به وطن بود. داستان در حدود سده دوم هجری می گذشت . زمان خلافت معتصم عباسی و حضور بابک. کلیت داستان این بودکه دختر زیبای حاکم فرغانه طی یک سری ماجراها توسط هواداران بابک دزدیده می شود و عاشق دختر که ضرغام نام داشت و نوکر خلیفه بود( البته در کتاب، ضرغام قهرمان داستان بود) تصمیم به نجات او می گیرد و ماجرا همزمان می شود به تصمیم خلیفه برای قلع و قمع بابک و قلعه اش و خلاصه در نهایت موفق می شود دختر را نجات دهد و بابک هم با خیانت افشین شکست می خورد ضرغام هم بابک را تحویل خلیفه می دهد و به مراد دلش می رسد. در این کتاب از بابک چهره هرزه ای ساخته شده بود که هوسران و فاسد بوده و تمام هوادارانش نیز این گونه بوده اند و زنان فاسد هم در قلعه زیاد و ......که همه جز هجوی شرم آور بیش نیست. همان موقع با وجود کودکی از کتاب خوشم نیامد . از ضرغام متنفر بودم. چون او را طرفدار خلیفه عرب دیده بودم . همان باعث شد که بیشتر درباره بابک بخوانم. بعدها کتاب بابک از جلال برگشاد، دوقرن سکوت از دکتر زرین کوب، حقایق تازه ای را نمایاند. و حتا تاریخ طبری و ....سایر کتاب های مخالف بابک نیز در به دست آوردن حقیقت کمک کرد.
دکتر زرین کوب معتقد است که بیشتر نوشته های تاریخ نویسان متعصب عرب درباره بابک غرض آلود و دور از واقعیت است.
آنقدر این مورخان کوردل و متعصب بوده اند که مثلا درباره مادر بابک چنین گفته اند که او زنی بسیار بدسیما و زشت و کریه المنظر و یک چشم بوده است و از بدکاران شهر بوده که به حرام با پدر بابک که دوره گرد روغن فروش تیره روزی بوده! همبستر شده و بابک حرام زاده به دنیا آمده است! یعنی هرچه را که ممکن بوده برای یک انسان بد باشد برای پدر و مادر بابک به کار برده اند!!! (آخر معلوم نیست این همه مشخصات واضح چهره مادر بابک چگونه برای این مورخانی که هرکدام چند صد سال پس از بابک بوده اند معلوم بوده که چنین اظهار نظر نموده اند !)
خلاصه آنچه پر واضح است آنکه بابک علیه اعراب و خلفای عباسی قیام نمود و هدف نهایی اش آزادی و استقلال دوباره ایران بود و در این راه 23 سال سخت را در دژ، با مبارزانش به سر برد.
بابک حتا نتوانست خود را راضی کند که با افشین و مازیار همداستان شود. چرا که هدف او با اهداف آنها فرق داشت. افشین و مازیار نیز هردو شاهزادگانی ایرانی بودند که در ابتدا مانند بابک علیه اعراب و خلیفه قیام کردند. اما هدف نهایی آنها به دست آوردن عزت و شکوه گذشته خاندان خویش بود و بس. رسیدن به مقامات عالیه قبلی و ثروت پیشین. و به قول استاد زرین کوب، ایران و ایرانی برای آنها بهانه بود ولیکن بابک این هدف را خوار می دانست و نجات ایران و زنده کردن دوباره فرهنگ ایرانی و بیرون راندن اعراب را هدف خویش قرار داده بود و به همین خاطر نتوانست پیشنهاد افشین و مازیار را برای اتحاد علیه اعراب بپذیرد.
دروغ دیگری که به بابک و پیروانش نسبت می دهند هوسرانی و فساد اخلاقی آنان است. در این باره بحثی نمی کنیم فقط لحظه ای به این فکر کنید که اگر زنان و مردان قلعه بابک چنان بوده اند چگونه مقاومت 23 ساله در آن شرایط سخت و در بالای دژی که حتا فراهم نمون آذوقه بسیار سخت بوده، و سرمای زمستان نیز امان زندگی راحت را نمی داده را تاب آورده اند. چه اگر بابک چنین کسی بود که خود را از لحاظ اخلاقی متعهد نمی دانست به راحتی می توانست پیشنهاد افشین و مازیار و یا وعده وعید های خلیفه برای زندگی راحت را بپذیرد و همه تعهدات دیگری که برای نجات میهن حس می کرده را پشت پا زند و چه نیاز بود که آن همه سختی و مقاومت سرسختانه را تحمل کند.
همین دروغ ها را در باره سایر مبارزین آزادی ایران نیز شنیده ایم. اتهامی که به حسن صباح میزنند و اینکه آن ها تریاک مصرف می کرده اند و همواره مراسم تدخین داشته اند و......دروغی شاخدار است. کسی که مدام تریاک بکشد و در فساد اعتیاد غرق باشد کجا توانایی مبارزه را دارد که بتواند در قلعه الموت که همچون قلعه بابک بر فراز قله کوهی قرار دارد به مبارزه چندین ساله اش علیه اعراب و خلفا ادامه دهد؟! و این اشتباه از آنجا ناشی می شود که چون به آنها حشاشین گفته می شده مورخان متعصب حشاش را به معنای حشیش و تریاک گرفته اند و چنین نسبت ناروایی را به آن ها می دهند در حالیکه از این رو به آنها حشاش گفته می شده که در قلعه، گیاهان دارویی می کاشتند و دارو تهیه می کرده اند و برای فروش به بازار می فرستاده اند. و حشاش همان به معنای داروگر ست.
بگذریم که تمامی قهرمانان و آزادی خواهان ایرانی که علیه اعراب قیام کرده اند مورد بغض و کینه متعصبان عرب هستند و تا آنجا که توانسته اند آن ها را در تاریخ، خوار و بد جلوه داده اند . و متاسفانه امروزه هم آنان از گزند تهمت ها در امان نیستند. همین اخیرا حرف های شخصی را که در خبرگزاری ایسنا با عنوان قایم مقام جامعه اسلامی دانشجویان معرفی شده بود را خواندم که دیگر از حد فراتر رفته و قیام سنباد و المقنع را نیز فاسد خوانده و این طور عنوان کرده که آنها نژاد پرست بود ه اند و اعراب را پست می شمرده اند و قصد براندازی اسلام را داشته اند و بابک هم بدتر از آن ها و .....................
در حالیکه بر خلاف عقیده ایشان بابک با خلفای عباسی مبارزه می کرد نه با اسلام. و خنده دار است که قیام بابک و سایر قیام های چون او را که با هدف بیرون راندن استعمار بیگانه(اعراب) صورت گرفته بود را نژاد پرستانه بخوانیم و خلفای عرب را که صدها سال بر این مرزو بوم با تعصب و تبعیض بین عرب و غیر عرب حکومت کردند و چه جفاها و تحقیر هایی را که ملت غیر عرب از دست آنها تحمل کردند و رنج ها کشیدند را نژاد پرستی ندانیم!!!!! مثل به مانند آن است که کشور دیگری، اکنون به ایران حمله کند و خاک ایران را متصرف شود و حکومت را در دست گیرد و برای خود حق کاپیتولاسیون در ایران به وجود آورد و آنو قت چنانچه ایرانیان بخواهند علیه حکومت غاصب مبارزه کنند ، سایر کشورها بگویند که ایرانی ها نژاد پرستند ، چون اجازه حکومت بیگانگان را نمی دهند!!!!!
دقیقا همین قدر خنده دار است! و البته تلخ!
بحث نژاد پرستی نیست. بله همه مردم دنیا باهم برابرند. هیچ قصد آن نیست که بگوییم اعراب خوبند یا بد. ایرانی بهتر است یا نه. بلکه امری واضح است که همه ملت ها با یکدیگر برابرند اما هیچ ملتی حق حکومت و تجاوز بر ملت دیگر و استثمار او را ندارد.
اما نکته تلخ دیگری نیز هست. و آن برنامه بزرگداشت هرساله بابک است که دهم تیرماه در کلیبر برگزار می شود. به بهانه سالگرد تولد او، در قلعه بابک در کلیبر هرساله مراسمی برپا میگردد که در این میان عناصر نژادپرست از این مراسم سوء استفاده کرده و با انتساب او به قومی خاص درصدد تحریک و به آشوب کشاندن این مراسم هستند و حکومت هم بدنبال بهانه برای تعطیل کردن مراسم، حال آنکه دراین مراسم از سراسرایران حضور دارند و نمی توان مدعی شد که گروهی خاص در آن شرکت داشته اند. این گروه ها با حمایت سیاسی خارجی و تبلیغات پان ترکی سعی در ایجاد تفرقه افکنی میان قومیت های ایرانی را داشته و با عنوان نمودن اینکه بابک قهرمان ترک بوده! و به این بهانه گردهمایی هایی را در این مکان برگزار می کنند که همگی نیز از خارج از کشور و از سوی گروه های جدایی طلب ترکیه تغذیه می گردند. اما جالب آن است که اصلا بابک ترک نبوده چراکه اولا مورخان آورده اند که پدر و مادر وی از مردم مداین بوده اند. دوم آنکه اصلا در سده دوم هجری، هنوز ترکان به سرزمین آذرآبادگان(آذربایجان) نرسیده بودند و در آنجا حضوری نداشته اند. ترکان با آغاز سلسله سلجوقیان و سده ها بعد به تدریج در این منطقه به دلیل دارابودن چراگاههای خوب برای دام هایشان ساکن می گردند و به مرور بر تعدادشان افزوده می گردد. بنابراین در زمان قیام بابک، ترکان هنوز این مناطق را متصرف نشده بوند.
در هرحال آنچه مسلم است آنکه بابک، جهت آزادی ایران و رهایی ایرانیان از جور و ستم اعراب و استعمارگران (خلفای عباسی )قیام کرد. آری بابک خرمدین متعلق به تمامی آزادی خواهان است. و بنابراین هیچ گروهی به هیچ بهانه ای نمی تواند او را به خود منسوب کند.
نمی خواستم وارد این بحث شوم. اما متاسفانه شدم. بر گردیم به قلعه بابک. که شکوه و عظمتش را هیچگاه از یاد نخواهم برد.
از قلعه که پایین می آیم به بالای دژ نگاه می کنم. بر فراز بلندترین برج، بابک را تصور می کنم که ستبر و استوار ایستاده است و باد شنلش را تکان می دهد. شاهینش بر شانه وی نشسته و با غرور دارند بازدیدکنندگان را که خسته و خاکی به قلعه رسیده اند نگاه می کند. به یاد آخرین لحظات زندگی اش ، و شهامتش، سرود ای ایران را می خوانیم. لحظاتی که تاریخ آنرا چنین می گوید: چون یک دستش را بریدند ،دست دیگر در خون خود زد و در روی خود مالید و همه روی خود را از خون خود سرخ کرد. معتصم گفت:این چه عمل است؟ گفت: در این حکمتی است. شما هر دو دست و پای مرا خواهید برید. و خون از روی برود و زرد شود. من روی خویش از خون خود سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرون شود نگویند که رویش از بیم زرد شد.
یادش گرامی و راهش پررهروباد!