من با آن چه می گویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی. ولتر مهر 1385 - نقطه سر خط

نقطه سر خط

یادداشت های مهرنوش نجفی راغب


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

قانون گذاری یا پازل سازی؟!!!!

چهارشنبه 26 مهر 1385 11:41 AM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب نظرات: 2 نظر چاپ

 

وضعیت قانون گذاری در کشور به نحو اسف باری همچنان ادامه دارد . پس از نسخ قانون کامل و کم نقص مجازات عمومی در سال 1370 و تصویب قانون مجازات اسلامی ، نسخ قانون های آیین دادرسی مدنی و آیین دادرسی کیفری و تصویب قانون های پر از اشتباه و ابهام و تناقض آیین دادرسی دادگاه های عمومی و انقلاب در امور مدنی و کیفری ( که امور کیفری اش برای 5 سال آزمایشی اجرا شد و دوباره برای 5 سال دیگر به طور آزمایشی تمدید شد!!!!!) و قانون سر شار از تضاد احیا دادسراها و ......همواره حقوق دانان را با مشکل تفسیر این قوانین مواجه کرده است  که همگی نیز ناشی از ضعف و خلا های قانونی ست و تضادها و تناقض ها و ابهامات زیادی که در مواد قانونی جدید دیده می شود  وکلا و حتی قضات را سردر گم کرده تا چه برسد به عوام. حال بگذریم که وارد ماهیت نحوه قانون گذاری نمی شوم. اما آنچه که مد نظر است آن است که معمولا پس از تصویب قانون ،چنانچه به مرور زمان و بر اساس شرایط لازم باشد ممکن است تبصره، الحاقی، ماده واحده و ...یا به مواد قانونی اضافه شود تا قانون کار آمد تر باشد. یعنی هر گاه پس از تصویب و لازم الاجرا شدن قانون، ایراد و اشکالی در مواد قانونی دیده شود  از این روش ها برای اصلاح آن استفاده می کنند. و البته یک قانون خوب و کامل قانونی ست که کمترین موارد الحاقی، تبصره و یا ماده واحده و ...را داشته باشد. اما قوانین ما سرشار از تبصره و ...است. و متاسفانه خیلی هم طبیعی جلوه می کند!!!! 

تنها برای اظهار تاسف کافی ست به یک نمونه که در روزنامه رسمی شهریور ماه امسال دیدم اشاره کنم که واقعا شاهکار بود و اوج نبوغ و استعداد قانونگذاران ما را نشان می داد. در روزنامه رسمی شهریور ماه  امسال ، قانونی که به تازگی تصویب شده بود توجهم را جلب کرد. البته عنوان و یا تیتر قانون بود که مرا مجذوب خود نمود و بیشتر شبیه پازل و معما بود تا عنوان قانون! عنوان قانون تصویبی چنین بود:

«قانون اصلاح ماده 18 اصلاحی آیین نامه اجرایی بند 5 جزء ب ماده واحده قانون اصلاح تبصره 2 الحاقی ماده 76 قانون اصلاح مواد 72 و 77 تبصره ماده 76 قانون تامین اجتماعی.» !!!!!!!

 

......................................... حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را!!

 

توضیح: روزنامه رسمی که به تازگی  نیزبه شکل کتابچه ای چاپ می شود شامل مجموعه قوانین ،ایین نامه ها ، بخشنامه ها و مصوبات و دستور العمل هایی است که در طول یک ماه تصویب شده و ماهیانه  منتشر می گردد.

سفری به قلعه بابک ، قهرمان آزادی خواه

یکشنبه 16 مهر 1385 4:23 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سفرها و گذرها نظرات: 11 نظر چاپ

و اما زیباترین سفرم سفر به کلیبر و قلعه بابک بود.

قلعه بابک یا دژ دخت در 50 کیلومتری شمال اهر در منطقه ای که به نام کلیبر معروف است قرار دارد.این دژ بر فراز قله کوهستانی در حدود 2300 تا 2700 متر است و اطراف دژ را دره های عمیقی با ژرفای 400 تا 600 متر فرا گرفته است. و تنها از یک سو راهی باریک و سخت برای رسیدن به دژ وجود دارد.                 

و در نتیجه برای رفتن به قلعه باید مقدار زیادی کوهنوردی کرد. حدود 2 ساعت طول کشید تا به دژ برسیم. و البته یک مسیر را اشتباه رفتیم و از پرتگاهی خطرناک سردر آوردیم. که با سختی ، موفق به بازگشت از آن مسیر شده و به راه اصلی رسیدیم. دره های عمیق و پرتگاه های خطرناک و و جنگلی که زیبایی راه را دوچندان کرده  مبوتمان کرده بود. پس از عبور از تنگه ای که برایش پله درست کرده بودند به پایین دژ رسیدیم. و از آنجا راه سخت تر دژ پیش رویمان قرار داشت. که تنها یک نفر می توانست عبور کند. و از شیب تند بالا رفتیم و رسیدیم به گذرگاه اصلی دژ. اما هنوز تا خود دژ حدود 200 متر راه بود. که البته تازگی برایش پله درست کرده اند و می شود از پلکان بالا رفت تا وارد قسمت اصلی دژ شد. .                         

 بیشتر دژ خراب شده بود در چهار جهت بنا چهار جایگاه برای دیده بانها به صورت نیمه استوانه ساخته شده است. اینها مقردیدبان ها و سربازان است تا هر جنبنده ای را تا کیلومترها دورتر ،ببینند. پس از صعود ، برای ورود به دژ اصلی باید از ورودی دیگری با پلکانهایی نامنظم  عبور کرد. بنای دژ که دو طبقه و سه طبقه می باشد پس از ورودی قرار گرفته است و پس از آن تالار اصلی وجود دارد که اطراف آن را هفت اتاق فرا گرفته ، اتاقهایی که به تالار مرکزی راه دارند. در بخش خاوری دژ تاسیسات دیگری از جمله آب انبار ساخته شده است؛  که البنه امروزه جز ویرانه ای از ان باقی نمانده . در سمت شمال غربی دژ پلکانهایی سرتاسری وجود داشته که اکنون ویران شده و قسمتهایی از آن بیرون خاک است و تنها راه صعود به بخشهای مرتفع تر بناست. که البته پس از هجوم اعراب به قلعه همه چیز را سوزاندند و قلعه را ویران کردند تا دیگر کسی هوای ساکن شدن در اینجا و مبارزه علیه خلفا به سرش نزند. و دوباره پناهگاهی برای هواداران بابک نشود. موقعیت استقرار بنا بر فراز قله به گونه ایست که بیست نفر سپاهی قادر بوده اند هجوم یک سپاه صد هزار نفری را مانع شود و تلفاتی هم نداشته باشند،  نوع ساخت بنا به گونه ایست که نبوغ سازندگان آن را به اثبات می رساند.از همین جا بوده است که بابک خرم دین و یارانش به مدت بیست و دو سال لشکریان عرب را که به قصد محاصره و سرکوب جنبش او آمده بودند در کوهها سرگردان و با شبیخون های خود آنها را از دم تیغ گذرانده و وادار به فرار می کردند.                                                                    

تابلوی میراث فرهنگی در ابتدای راه ورودی قلعه نیز جالب بود.اما متعصبان کوردل حتا این تابلو را نیز در امان نگذاشته بودند. در تابلو نوشته شده بود که «این دژ در دوره های اشکانیان و ساسانیان ساخته شده» که روی واژ های ساسانیان و اشکانیان را مخدوش کرده بودند. در جای دیگر نام باباک خرمدین را مخدوش کرده بوند. و در جای دیگر که نوشته شده بود «اداره کل میراث فرهنگی آذربایجان شرقی» که واژه شرقی را مخدوش کرده بوند!!                                                                                                                

به این قلعه رسیدگی نمی شود. و البته گویا اخیرا دارند آنرا بازسازی می کنند.اما تا چند سال این بازسازی ادامه خواهد داشت و کی به نتیجه خواهد رسید معلوم نیست. این طور که پیدا بود شاید صد سالی طول بکشد!!!!                                                                                                                            

شاهینی نیز بر فراز قلعه در حال پرواز و چرخ زدن بود که شاهین بابک را در ذهن تداعی میکرد.  مردم منطقه معتقدند که این شاهین ، شاهین بابک است که به یاد او همچنان بر فراز قلعه می چرخد. البته که چنین حرفی دور از واقعیت است اما یاد آورد شاهین بابک بود.                                                          

 وقتی به بالاترین نقطه دژ رسیدم ، گویا بر بلندترین نقطه زمین ایستاده بودم. و چه حس خوبی بود. شاید ایستادن بر فراز اورست نیز این حس خوب را دست کم در من ایجاد نکند اما اینکه فکر کنی جایی ایستاده ای که جایگاه مبارزان راه آزادی بوده است حس خوشایندی ست. و البته چقدر تلخ است هجو ها و هزل هایی که درباره ایشان اکنون می شنوی.                                                                                     

نخستین بار که با نام بابک آشنا شدم در سن 11 سالگی بود که کتابی می خواندم با نام عروس فرغانه. یادم نیست نویسنده اش که بود. اما هر که بود یک خائن به وطن بود. داستان در حدود سده دوم هجری می گذشت . زمان خلافت معتصم عباسی و حضور بابک. کلیت داستان این بودکه دختر زیبای حاکم فرغانه طی یک سری ماجراها توسط هواداران بابک دزدیده می شود و عاشق دختر که ضرغام نام داشت و نوکر خلیفه بود( البته در کتاب، ضرغام قهرمان داستان بود) تصمیم به نجات او می گیرد و ماجرا همزمان می شود به تصمیم خلیفه برای قلع و قمع بابک و قلعه اش و خلاصه در نهایت موفق می شود دختر  را نجات دهد و بابک هم با خیانت افشین شکست می خورد ضرغام هم بابک را تحویل خلیفه می دهد و به مراد دلش می رسد. در این کتاب از بابک چهره هرزه ای ساخته شده بود که هوسران و فاسد بوده و تمام هوادارانش نیز این گونه بوده اند و زنان فاسد هم در قلعه زیاد و ......که همه جز هجوی شرم آور بیش نیست. همان موقع با وجود کودکی از کتاب خوشم نیامد . از ضرغام متنفر بودم. چون او را طرفدار خلیفه عرب دیده بودم . همان باعث شد که بیشتر درباره بابک بخوانم. بعدها کتاب بابک از جلال برگشاد، دوقرن سکوت از دکتر زرین کوب، حقایق تازه ای را نمایاند. و حتا تاریخ طبری و ....سایر کتاب های مخالف بابک نیز در به دست آوردن حقیقت کمک کرد.                                                                                          

دکتر زرین کوب معتقد است که بیشتر نوشته های تاریخ نویسان متعصب عرب  درباره بابک غرض آلود و دور از واقعیت است.                                                                                                         

آنقدر این مورخان کوردل و متعصب بوده اند که مثلا درباره مادر بابک چنین گفته اند که او زنی بسیار بدسیما و زشت و کریه المنظر و یک چشم بوده است و از بدکاران شهر بوده که به حرام با پدر بابک که دوره گرد روغن فروش تیره روزی بوده! همبستر شده و بابک حرام زاده به دنیا آمده است!  یعنی هرچه را که ممکن بوده برای یک انسان بد باشد برای پدر و مادر بابک به کار برده اند!!!  (آخر معلوم نیست این همه مشخصات واضح چهره مادر بابک چگونه برای این مورخانی که هرکدام چند صد سال پس از بابک بوده اند معلوم بوده که چنین اظهار نظر نموده اند !)                                                                                   

خلاصه آنچه پر واضح است آنکه بابک علیه اعراب و خلفای عباسی قیام نمود و هدف نهایی اش آزادی و استقلال دوباره ایران بود و در این راه 23 سال سخت را در دژ، با مبارزانش به سر برد.                            

بابک حتا نتوانست خود را راضی کند که با افشین و مازیار همداستان شود. چرا که هدف او با اهداف آنها فرق داشت. افشین و مازیار نیز هردو شاهزادگانی ایرانی بودند که در ابتدا مانند بابک علیه اعراب و خلیفه قیام کردند. اما هدف نهایی آنها به دست آوردن عزت و شکوه گذشته خاندان خویش بود و بس. رسیدن به مقامات عالیه قبلی و ثروت پیشین. و به قول استاد زرین کوب، ایران و ایرانی برای آنها بهانه بود ولیکن بابک این هدف را خوار می دانست و نجات ایران و زنده کردن دوباره فرهنگ ایرانی و بیرون راندن اعراب را هدف خویش قرار داده بود و به همین خاطر نتوانست پیشنهاد افشین و مازیار را برای اتحاد علیه اعراب بپذیرد.   

دروغ دیگری که به بابک و پیروانش نسبت می دهند هوسرانی و فساد اخلاقی آنان است. در این باره بحثی نمی کنیم فقط لحظه ای به این فکر کنید که اگر زنان و مردان قلعه بابک چنان بوده اند چگونه مقاومت 23 ساله در آن شرایط سخت و در بالای دژی که حتا فراهم نمون آذوقه بسیار سخت بوده، و سرمای زمستان نیز امان زندگی راحت را نمی داده را تاب آورده اند. چه اگر بابک چنین کسی بود که خود را از لحاظ اخلاقی متعهد نمی دانست به راحتی می توانست پیشنهاد افشین و مازیار و یا وعده وعید های خلیفه برای زندگی راحت را بپذیرد و همه تعهدات دیگری که برای نجات میهن حس می کرده را پشت پا زند و چه نیاز بود که آن همه سختی و مقاومت سرسختانه را تحمل کند.                                                

همین دروغ ها را در باره سایر مبارزین آزادی ایران نیز شنیده ایم. اتهامی که به حسن صباح میزنند و اینکه آن ها تریاک مصرف می کرده اند و همواره مراسم تدخین داشته اند و......دروغی شاخدار است. کسی که مدام تریاک بکشد و در فساد اعتیاد غرق باشد کجا توانایی مبارزه را دارد که بتواند در قلعه الموت  که همچون قلعه بابک بر  فراز قله کوهی قرار دارد به مبارزه چندین ساله اش علیه اعراب و خلفا ادامه دهد؟! و این اشتباه از آنجا ناشی می شود که چون به آنها حشاشین گفته می شده مورخان متعصب حشاش را به معنای حشیش و تریاک گرفته اند و چنین نسبت ناروایی را به آن ها می دهند در حالیکه از این رو به آنها حشاش گفته می شده که در قلعه، گیاهان دارویی می کاشتند و دارو تهیه می کرده اند و برای فروش به بازار می فرستاده اند. و حشاش همان به معنای داروگر ست.                                                          

بگذریم که تمامی قهرمانان و آزادی خواهان ایرانی که علیه اعراب قیام کرده اند مورد بغض و کینه متعصبان عرب  هستند و تا آنجا که توانسته اند آن ها را در تاریخ، خوار و بد جلوه داده اند . و متاسفانه امروزه هم آنان از گزند تهمت ها در امان نیستند. همین اخیرا حرف های شخصی را که در خبرگزاری ایسنا با عنوان قایم مقام جامعه اسلامی دانشجویان  معرفی شده بود را خواندم که دیگر از حد فراتر رفته و قیام سنباد و المقنع  را نیز فاسد خوانده و این طور عنوان کرده که  آنها نژاد پرست بود ه اند و اعراب را پست می شمرده اند و قصد براندازی اسلام را داشته اند و بابک هم بدتر از آن ها و ..................... 

در حالیکه بر خلاف عقیده ایشان  بابک با خلفای عباسی مبارزه می کرد نه با اسلام. و خنده دار است که  قیام بابک و سایر قیام های چون او را که با هدف بیرون راندن استعمار بیگانه(اعراب) صورت گرفته بود را نژاد پرستانه بخوانیم و  خلفای عرب را که صدها سال بر این مرزو بوم با تعصب و تبعیض بین عرب و غیر عرب حکومت کردند و چه جفاها و تحقیر هایی را که ملت غیر عرب از دست آنها تحمل کردند و رنج ها کشیدند را نژاد پرستی ندانیم!!!!!  مثل به مانند آن است که کشور دیگری، اکنون به ایران حمله کند و خاک ایران را متصرف شود و حکومت را در دست گیرد و برای خود حق کاپیتولاسیون در ایران به وجود آورد و آنو قت چنانچه ایرانیان بخواهند علیه حکومت غاصب مبارزه کنند ، سایر کشورها بگویند که ایرانی ها نژاد پرستند ، چون اجازه حکومت بیگانگان را نمی دهند!!!!!                                                                  

دقیقا همین قدر خنده دار است! و البته تلخ!                                                                                 

بحث نژاد پرستی نیست. بله همه مردم دنیا باهم برابرند. هیچ قصد آن نیست که بگوییم اعراب خوبند یا بد. ایرانی بهتر است یا نه. بلکه امری واضح است که همه ملت ها با یکدیگر برابرند اما هیچ ملتی حق حکومت و تجاوز بر ملت دیگر و استثمار او را ندارد.                                                                        

اما نکته تلخ دیگری نیز هست. و آن برنامه بزرگداشت هرساله بابک است که دهم تیرماه در کلیبر برگزار می شود.  به بهانه سالگرد تولد او، در قلعه بابک در کلیبر هرساله مراسمی برپا میگردد که در این میان عناصر نژادپرست از این مراسم سوء استفاده کرده و با انتساب او به قومی خاص درصدد تحریک و به آشوب کشاندن این مراسم هستند و حکومت هم بدنبال بهانه برای تعطیل کردن مراسم، حال آنکه دراین مراسم از سراسرایران حضور دارند و نمی توان مدعی شد که گروهی خاص در آن شرکت داشته اند. این گروه ها با حمایت سیاسی خارجی و تبلیغات پان ترکی سعی در ایجاد تفرقه افکنی میان قومیت های ایرانی را داشته و با عنوان نمودن اینکه بابک قهرمان ترک بوده! و به این بهانه گردهمایی هایی را در این مکان برگزار می کنند که همگی نیز از خارج از کشور و از سوی گروه های جدایی طلب ترکیه تغذیه می گردند. اما جالب آن است که اصلا بابک ترک نبوده چراکه اولا مورخان آورده اند که پدر و مادر وی از مردم مداین بوده اند. دوم آنکه اصلا در سده دوم هجری، هنوز ترکان به سرزمین آذرآبادگان(آذربایجان) نرسیده بودند و در آنجا حضوری نداشته اند. ترکان با آغاز سلسله سلجوقیان و سده ها بعد به تدریج در این منطقه به دلیل دارابودن چراگاههای خوب برای دام هایشان ساکن می گردند و به مرور بر تعدادشان افزوده می گردد. بنابراین در زمان قیام بابک، ترکان هنوز این مناطق را متصرف نشده بوند.                                              

در هرحال آنچه مسلم است آنکه بابک، جهت آزادی ایران و رهایی ایرانیان از جور و ستم اعراب و استعمارگران (خلفای عباسی )قیام کرد.  آری بابک خرمدین متعلق به تمامی آزادی خواهان است. و بنابراین هیچ گروهی به هیچ بهانه ای نمی تواند او را به خود منسوب کند.   

نمی خواستم وارد این بحث شوم. اما متاسفانه شدم. بر گردیم به قلعه بابک. که شکوه و عظمتش را هیچگاه از یاد نخواهم برد.                                                           

از قلعه که پایین می آیم به بالای دژ نگاه می کنم. بر فراز بلندترین برج، بابک را تصور می کنم که ستبر و استوار ایستاده است و باد شنلش را تکان می دهد. شاهینش بر شانه وی نشسته و با غرور دارند بازدیدکنندگان را که خسته و خاکی به قلعه رسیده اند  نگاه می کند. به یاد آخرین لحظات زندگی اش ، و شهامتش، سرود ای ایران را می خوانیم. لحظاتی که تاریخ  آنرا چنین می گوید: چون یک دستش را بریدند ،دست دیگر در خون خود زد و در روی خود مالید و همه روی خود را از خون خود سرخ کرد. معتصم گفت:این چه عمل است؟ گفت: در این حکمتی است. شما هر دو دست و پای مرا خواهید برید. و خون از روی برود و زرد شود. من روی خویش از خون خود سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرون شود نگویند که رویش از بیم زرد شد

یادش گرامی و راهش پررهروباد!                                                                                              

  

سفر آذربایجان

شنبه 8 مهر 1385 09:37 AM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سفرها و گذرها نظرات: 0 نظر چاپ

 

رفته بودم سفر.

در سفر بودم که خبر های زیادی را شنیدم. از مرگ اوریانا فالاچی تا سفر انوشه انصاری ......که می شد درباره هرکدام نوشت. ولی فرصت نکردم و تنها توانستم در سفر، گزارش ششمین نشست سازمان های غیر دولتی را بنویسم و در وبلاگ بگذارم

از ابتدای سفر آغاز می کنم که به دیدن یکی از زیباترین غارهای جهان رفتم.

غار کتله خور

این غار در حد فاصل قیدار و کبودر اهنگ واقع شده . کتل به معنای تپه و خور به معنای خورشید است به معنای تپه خورشید. این غار آهکی 7 لایه دارد و مربوط به دوران سوم زمین شناسی است. در طبقه چهارم آن آب است که به احتمال زیاد با غار علیصدر راه دارد.بقیه طبقات ، خشکی است . حدود 200 کیلومتر از طبقه اول ، خاک برداری شده و مردم برای بازدید می توانند از آن عبور کنند. اما هنوز 700 کیلومتر دیگر باقی است که کشف نشده.و باقی طبقات را هم به دلیل سختی راه ، فقط غار نوردان می توانند بروند. غار زیبایی بود. قندیل های اهکی در جای جای غار خودنمایی می کرد. این غار حدود 300 میلیون سال قدمت دارد و در زمانی مسکن انسان ها بوده. اما اکنون هیچ موجود زنده ای در آن یافت نمی شود. حتی گیاه. خلاصه اینکه غار زیبایی است حتما به دیدنش بروید.

گنبد سلطانیه

سلطانیه، شهری در 50 کیلومتری زنجان.با داشتن بزرگترین گنبد خشتی جهان. با 48 متر ارتفاع. در زمان الجایتو ( سلطان محمد خدابنده ساخته شده) می گویند برای آن ساخته شده تا سلطان محمد ، آرامگاه امام علی را از نجف به آنجا منتقل کند ولی چون با مخالفت روحانیت مواجه می شود که نبش قبر در اسلام حرام است از این کار منصرف شده و آنجا مقبره خودش است. ولی به نظر من اصلا شبیه آرامگاه نبود و بیشتر به یک سالن نمایش، چیزی شبیه به تالار وحدت بود! در هر حال عظمت و زیبایی خیره کننده ای داشت که مبهوتش می شوی. البته در دست تعمیر و باز سازی ست و داخلش پر از میلگرد و داربست و ....است که سر به فلک کشیده!

شب را میانه خوابیدیم. و فردایش رسیدیم تبریز. تبریز با 6 سال پیش که امده بودم خیلی فرق کرده بود.متاسفانه آن قدر آپارتمان ساخته بودند که دیگر چشمت جز ساختمان های بلند چیزی را نمی دید. دریغ از درختی و سرسبزی ای بجز شا ه گلی.    

روستای تاریخی کندوان

یک روز هم رفتیم کندوان. از اسکو گذشتیم تا به این روستا برسیم. در اسکو ، چنار چند هزار ساله را دیدم که داخلش را یک کفاش برای خودش درست کرده بود و کفاشی می کرده. ولی به تازگی کفاش هم فوت کرده بود و دیگر شهرداری هم در چنار را با سیمان پوشانده بودند.

روستای کندوان هم  زیبایی خودش را داشت.روستایی که با قدمتی زیاد در دل کوه آهکی جا خوش کرده. تقریبا شبیه روستای تاریخی میمند در کرمان بود. خانه های کله قندی که همه در دل کوه کنده شده بود. حیف که  ساختن خانه هایی تازه از اجر در کنار این خانه های کله قندی ، به زیبایی این روستای تاریخی لطمه زده بود. در نزدیکی روستای کندوان روستای متروکه ای هم بود به نام روستای حیله. که در زیر زمین مدفون بود. تمام خانه ها زیر زمین ساخته شده بودند و همه همه با تونل به یکدیگر راه داشتند. خیلی جالب بود.،

دریاچه ارومیه

نام پارسی و کهن این دریاچه چی چست است. با لنج از این سوی دریاچه رفتیم به سوی دیگر به سمت ارومیه. و خیلی کیف داد. می گفتند ژاپن به ایران پیشنهاد داده که یک تونل شیشیه ای در دریاچه بسازد و در واقع تبریز زا به ارومیه وصل کند و و مجتمع تفریحی در سرتاسر ساحل دریاچه بسازد به شرطی که از یک نوع جانور یا گیاهی که فقط در دریاچه ارومیه زیست می کند به ژاپن بدهند. و دولت ایران هم موافقت نکرده!! البته تا چه حد این حرف ها درست است را نمی دانم اما به نظر بعید نمی آید!!!!!

همان ابتدای شهر ارومیه ماشین خراب شد و برای تعویض صفحه کلاج به تعمیر گاه رفت! و ما ماندیم که چه کنیم و رفتیم در پارکی نشستیم . در پارک با شهرام و ایهان دوست شدم. شهرام پسرک 9 ساله واکسی بود و ایهان هم 8 سال داشت و آدامس می فروخت.هردو کرد بودند. ایهان با مزه و شیطان بود و کلی با هم تعریف کردیم. اما شهرام خیلی آرام بود و کم حرف. با غرور نگاه می کرد و غم بزرگی در چهره اش بود. شهرام مدرسه نمی رفت. تا به حال نرفته بود.بیشتر از این ازش نپرسیدم. چون حس کردم دوست ندارد درباره اش حرف بزند. از هردو شان چند عکس گرفتم. ایهان با خوشحالی می خواست عکس ها را بهش نشان دهم ولی شهرام تمایلی به دیدن عکس ها نداشت . ایهان مدرسه می رفت و گفت که اگر پول کم بیاورد آخر شب از پدرش کتک می خورد..... چه قدر دلم می خواست به شهرام کمک کنم. اگر همدان بود می شد برایش کاری کرد ولی اینجا......هیچ. بازهم هیچ. فقط تاسف. تاسف. تاسف........چه قدر تنفر انگیز است که اندوهی را ببینی و فقط برایش تاسف بخوری!!!!

وقتی ماشین درست شد دیگر شب شده بود و برگشتیم. اسکله بسته بود . و مجبور شدیم از راه خشکی برگردیم تبریز. از راه سلماس و خوی و مرند برگشتیم.

و اما زیبا ترین و به یاد ماندنی ترین بخش سفرم را در نوشتار بعدی برایتان خواهم گفت.