وبلاگم را پس از ده روز زیارت کردم. و متاسفانه به دلایل فنی قالب وبلاگ به هم ریخته و به این شکل ساده در آمده. که البته در اولین فرصت درستش می کنم.
خیلی وقت بود وقت نوشتن پیدا نکرده بودم. که یکی از دوستان در پست قبلی برایتان دلیلش را توضیح داد. (البته قرار نبود این همه از من تعریف کند). و اعلام کرد که کاندیدا شده ام. الان هم ساعات پایانی رای گیری است و من یک فرصت آزادی پیدا کردم و دارم برایتان می نویسم.
کاندیدای شورای شهر شدن خیلی دردسر داشت. و من هم کاندیدای شورای شهر همدان شدم.
راستش این کاندیدا شدن من هم خیلی ماجرا دارد. . از قبل، دوستان با من صحبت های زیادی کرده بوند که برو کاندیدا شو. ولی خودم بنا به دلایلی علاقه ای نداشتم و فعالیت اجتماعی ام را ترجیح می دادم. اما پس از اصرار دوستان و با دو اندیشه( که برایتان می گویم) وارد گود انتخاباتی شدم.
وای که چه قدر برایم سخت بود این پوستر ها به در و دیوار شهر آویزان باشند. (هنوز شیوه تبلیغاتی در جامعه ما پوستر زدن است.) خوشبختانه برای حفظ پاکیزگی و زیبایی شهر، شیوه ریسه کشی و چسباندن پوستر روی گونی و کارتن به کار برده شد، گرچه برخی کاندیدا ها دیوارها را خراب کردند.
دوست داشتم زودتر این یک هفته تمام شود. خیلی هفته کلافه کننده ای بود. سخنرانی های تکراری و حرف های همیشگی را دوست نداشتم. دلم نمی خواست وعده و وعید بدهم.دوست نداشتم دروغ بگویم. و کلا حسی که در پایان داشتم این بود که بابا ما فعالان اجتماعی یک جور دیگر فکر می کنیم.
خلاصه اینکه خیلی اتفاقات دیگر افتاد، خیلی حرف ها در طول این دو هفته زده شد که جای گفتن در این جا نیست. گرچه خیلی دلم می خواهد همه را بگویم.
اما دو دلیلی که باعث شد در انتخابات شرکت کنم و کاندیدا شوم:
اول اینکه به عنوان یک فعال سازمان های غیر دولتی، می خواستیم که چند نفری از فعالان ان جی او ها در انتخابات حضور داشته باشند. آرش هنرآسا نیز که یک فعال زیست محیطی است کاندید شد. دو نفر دیگر هم کاندیدا شدند که بعدا انصراف دادند و کاندیدای ان جی اویی، من و آرش هنرآسا بودیم و هستیم.
دلیل دوم این بود که تعداد کاندیداهای زن کم بود. در همدان 120 مرد و تنها 14 زن کاندیدا شدند. و این ناراحت کننده بود که چرا با این همه زن توانمند، تعداد کمی کاندیدا شده اند. چرا زنان نمی خواهند سهم بیشتری از مشارکت داشته باشند. ما که نباید معطل شویم تا به ما سهمی بدهند بلکه باید خودمان برویم جلو. باید وارد عرصه شویم . کنار کشیدن ، ثمری ندارد.
و با این نیت ، به عنوان یک فعال اجتماعی و یک کاندیدای زن وارد عرصه انتخاباتی شدم.
در هر حال حالا نمی دانم چه می شود. در همین مدت کوتاه، بی مهری ها و حرف های زیادی را از سوی برخی افراد و گروه ها، دیدم و شنیدم که بماند. ولی خیلی از شهروندان واقعا شرمنده ام کردند. شهروندانی که داوطلبانه برایم ستاد می زدند و تبلیغ می کردند، دوستان و بستگانی که واقعا در این مدت کمک کردند و شرمنده همه شان هستم. بچه های خوب و پر تلاش شاخه جوانان جبهه مشارکت، که دست همه شان درد نکند. بچه های ان جی او ها، که محبت شان را فراموش نمی کنم و .....مردم مهربان حاشیه شهر که همه جا با استقبال آن ها مواجه شدم.... دیزج، حصار، منوچهری، اسلام شهر، پشت سیلو، مجید آباد و.........
در هر حال سعی کردم که هیچ جا شعار ندهم، وعده ندهم و هر جا رفتم فقط گفتم دوست دارم بتوانم کاری انجام دهم، دست کم می خواهم صدای شما باشم. صدای زهره هایی که کم هم نیستند و ...
نمی دانم نتیجه چه خواهد شد. رای می آورم یا نه. اما نتیجه هر چه شد، مهم آن است که هدف، اعلام حضور بوده است. این که ما (فعالان سازمان های غیر دولتی و همچنین زنان) هستیم و می خواهیم سهمی داشته باشیم.