یکی از دوستان وبلاگ نویس پیام گذاشته و در آخرین پستش هم گفته درباره معلمانمان بنویسیم. البته من با تاخیر می نویسم به خاطر همین ببخشید.
در زندگی بیشترمان احتمالا معلم هایی بوده اند که تاثیرگذاری داشته و یا باعث تغییر مسیر زندگی مان شده اند. شخصیت هایی که من در ذهنم آن ها را دوست داشته ام (در حالیکه هیچگاه ندیدیمشان) شاید بیشترین تاثیر را در زندگی ام داشته اند شخصیت هایی که می شود گفت به نوعی معلم من در زندگی بوده اند واندیشه هایشان را دوست داشته ام .....
اما اولین معلمی که در زندگی ام دیدم مادرم بود. مادرم که دبیر بود (و هست) از پیش از مدرسه رفتن الفبا و اعداد را یادم داد و البته این خیلی خوب نبود چون وقتی رفتم کلاس اول به دلیل اینکه الفبا و اعداد را بلد بودم سر کلاس حوصله ام سر می رفت و بازیگوشی می کردم به همین خاطر بعضی وقت ها تنبیه می شدم و جایم گوشه کلاس بود!
آموزگار کلاس پنجمم اگرچه خیلی جدی بود ولی مشوق من در نوشتن و نقاشی بود. البته این هم خودش ماجرایی دارد. یکبار زنگ نقاشی من یک نقاشی از یک دختر شمالی با لباس محلی کشیده بودم. وقتی برای نمره دادن بردم خانم معلم گفت که خودت نکشیده ای. اگر هم کشیدی کپی کرده ای. گفتم که خودم کشیدم و کپی هم نکردم. چون اصرار مرا دید ناگهان برگه نقاشی را از دفترم کند و گفت اگر راست می گی برو دوباره بکش! من که خیلی بهم برخورده بود و در حالیکه گلویم نیز به خاطر حجم یک بغض سنگین درد گرفته بود، تند تند شروع کردم به کشیدن. زنگ خورده بود و همه رفته بودند و معلم ماند تا نقاشی را ببیند و وقتی باورش شد که خودم کشیدم یک 20 داد و گفت سر زنگ جغرافی می توانی نقشه قاره ها و کشورها را در تابلو و با گچ های رنگی بکشی؟ قبول کردم و این کارم شده بود.
معلم پرورشی دوم راهنمای ام هم خیلی خوب بود. اصلا کارش خیلی خاص بود. مثلا بچه های کلاس را به گروه های 6 تایی تقسیم کرده بود و این گروه ها باید یک نمایش به دلخواه و اتنخاب خودشان اجرا می کردند. از بین خودمان کارگردان و بازیگر و... انتخاب می کردیم و انتخاب داستان و یا نمایشنامه هم با خودمان بود و در کلاس اجرا می کردیم. نمایشی که گروه ما اجرا کرد موضوع یکی از شعرهای پروین اعتصامی بود.
یکی دیگر از برنامه ها هم این بود که باید یک کتاب درست می کردیم و این کار شخصی بود و هر کس باید یک کتاب دست نویس با نقاشی و صحافی خودش درست می کرد اگر داستان کتاب از خودش بود امتیازش بیشتر می شد. این باعث شد که یک قصه بنویسم و اسمش هم «بوی خوب مادر» بود و قهرمان داستان هم خواهر و برادر 6_7 ساله ای به نام های جیران و جاوید بودند. البته داستان سوزناکی بود. وقتی قصه را در کلاس خواندم و سرم را که از روی کتاب بلند کردم، چشم های گریان و پر اشک بچه ها را دیدم. خودم هم گریه ام گرفته بود.
خلاصه این که این خانم مربی پرورشی، واقعا مربی پرورشی بود. سعی می کرد دانش آموزان را به کتابخوانی و نمایش و قصه نویسی و ....علاقه مند کند و به خاطر همین خاص بودنش خیلی دوستش داشتم.
فکر می کنم در کل کشور هیچ مربی پرورشی ای مثل او پیدا نشود . دیگر هیچ وقت مثل او ندیدیم.
دبیر زیست شناسی و دبیر تاریخ دبیرستانم را هم دوست داشتم.
در دانشگاه هم یادش به خیر دکتر مکرمی را. اگرچه هیچ وقت حضور وغیاب نمی کرد و کلاسش هم 8 صبح پنج شنبه ها بود، اما هیچ وقت سر کلاسش غیبت نداشتم. عاشق بحث های کلاس «حقوق تطبیقی» اش بودم. و استاد درس«حقوق جزا» که «پلیس علمی» و «دادرسی کیفری» هم به ما درس می داد. کلاس او همیشه شلوغترین کلاس ها بود. و استاد «حقوق مدنی» ام که کمکم کرد بتوانم در نشریات قلم بزنم و مشوقم بود.
و یادی هم می کنم از استاد «اقتصاد» و«حقوق اساسی» ام، شادروان دکتر کلباسی. خیلی با شخصیت بود و من دوستش داشتم. ترم آخر که بودم فوت شد. تحصیلکرده فرانسه بود و همیشه به پسرهای نامرتب کلاس غر می زد که دانشجوی حقوق باید خیلی آراسته باشد. باید از نظر رفتار و پوشش با بقیه دانشجوها فرق داشته باشد و می گفت که دوران ما تا کت و شلوار نمی پوشیدیم نمی توانستیم سر کلاس های دانشکده حقوق دانشگاه تهران حاضر شویم و در «سوربون» هم باید برای حضور در کلاس حتما کراوات می زدیم. حالا شما پیراهن قرمز می پوشید!. چهره مهربانش با موهای یکدست سپید از یادم نرفته است. روانش شاد.
یکشنبه 23 اردیبهشت 1386
موضوع:
نظرات: 









