من با آن چه می گویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی. ولتر مرداد 1386 - نقطه سر خط

نقطه سر خط

یادداشت های مهرنوش نجفی راغب


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

گاهی بیا! من هستم!

یکشنبه 21 مرداد 1386 3:43 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: جامعه نظرات: 7 نظر چاپ

وارد حیاط که می شوم. چشم های تنها و خسته به طرف من بر می گردند و وقتی می گویم: سلام! 60 جفت چشم خسته، برقی می زنند و جابه جا پاسخ های سلامم را می گیرم. یکی بلند می شود. از همه شادتر به نظر می رسد دستش را به طرفم دراز می کند و می گوید: سلام اسم من شبدریه. دستش را می فشارم و یکی یکی با همه شان دست می دهم. بعضی هاشان محکم دستم را می فشرند گویا می خواهند خوشحالی شان را از دیدن یک غریبه که به دیدنشان آمده اینگونه نشان دهد. و انگار تمام محبتشان را می خواهند با فشار دستشان به من منتقل کنند. احوال پرسی می کنم ، اسم هایشان را می پرسم و حالا من مانده ام با 30 زنی که روی صندلی های حیاط نشسته اند با پیراهن های زرشکی یکدست و روسری های زرد و سورمه ای.

TinyPic image

 

اینجا مرکز توانبخشی حضرت ابوالفضل است. مرکز نگهداری معلولان و هم چنین بیماران روانی مزمن در همدان. این مرکز توانبخشی تقریبا علاوه  بر استان همدان، ناحیه غرب کشور را هم پوشش می دهد. حتی برخی از مددجوها از مرکز کهریزک به اینجا منتقل شده اند. حدود 450 مددجو با تنها 35 پرسنل.  تعداد مردان مددجو خیلی بیشتر از زنان است. بنا بر گفته پرسنل، مشکل بیشتر زنان مددجوی این مرکز معلولیت ذهنی است در حالیکه در بخش مردان، معلولیت ذهنی کمتر دیده می شود و بیشتر موارد، بیماران روانی انتقالی از بیمارستان سینای همدان هستند.

و امروز اینجا هستم در مرکز توانبخشی حضرت ابوالفضل و در دنیای آدم های اینجا شریک شده ام:

به سمت دیگر حیاط می روم. فاطمه توجهم را جلب کرده است. دخترک شیطان و بازیگوش که می گویند شیرینی این مرکز است. خنده های شیرینی که می کند نشاط را به لب های  خاموش بقیه باز می گرداند و همه با فاطمه می خندند.

 

 TinyPic image

 وقتی  که فاطمه می خندد انگار همه ی دنیا به کام اوست

 

یکی از پرستارها سپیده را معرفی می کند. سپیده به طرفم می آید. 9سال دارد اما بیشتر از سنش به نظر می رسد. دستم را می گیرد و مرا به طرف بقیه می برد و می گوید: بیا تا دوستام رو بهت معرفی کنم.  و یکی  یکی اسم همه را می گوید. سپیده، انتقالی از مرکز کهریزک است. نمی گذارد از خودش عکسی بگیرم. و می گوید همین طوری دوست باشیم بدون عکس.

در بخش مردان وضع کمی فرق می کند.هم تعدادشان خیلی بیشتر است و هم اینکه بیشتر حرف می زنند.

عبدالله پیرمرد خوش خنده ای ست که دور از بقیه در اتاقش نشسته است. با مهربانی صندلی ای تعارف می کند تا بنشینم. می گویند اسکیزوفرنی دارد و الان در حال آرامش است اما به محض اینکه دچار توهمات شود بهم می ریزد.

علی هم مرد جوانی است که با نشاط و خنده می گوید: ما اینجا به جز سیگار هیچ مشکلی نداریم. فقط اگر سیگار هم بدهند خوب است. و به من می گوید: اگر ساکت بشم بهم سیگار می دی؟

اینجا انسان هایی هستند که به دور از تمام دغدغه های من و تو، با غم خودشان خو گرفته اند و تنها چشم انتظار یک نگاه آشنایند. نگاهی که به آنها بگوید: در کنار تو، من هستم. دردهای تو دردهای من هم هست. منتظر یک دست گرم هستند که دستهای با محبت  آنها را در دست بگیرد و لحظه ای گوش شنوایی باشد برای تعریف خاطره ها و درددل هایشان.

یک روز بودن با آنها چه قدر تو را به دنیای واقعی نزدیک می کند. 

 

 TinyPic image

 

با مدیریت مرکز حرف می زنیم و گلایه دارد از مسئولان به خاطر کم توجهی به این مرکز. از مشکلات می گوید و از کمبود های مالی و ....

زحمات پرسنل و مدیریت واقعا قابل تقدیر است. پرستارها واقعا عاشقانه از مددجوهایشان مواظبت می کنند و حقوق ناچیزی که دریافت می کنند از علاقه به مددجو هایشان نمی کاهد.

از پله ها پایین می آیم. زهرا دختری که با اصرار می خواست النگوی پلاستیکی ای که می گفت پدرش برایش خریده را به من نشان دهد  صدایم می کند و می گوید: منو یادت نمی ره؟  سعی می کنم با نگاهم به او قول بدهم که یادم نمی رود و می گویم: نه.

صدایی در گوشم می گوید: یادت باشد به او قول دادی. و به خودم نهیب می زنم که نگذاریم در کنار همه درگیری های کاری و زندگی خودمان، آنها از یاد بروند. نگذاریم فراموش شوند.

موقع رفتن می گویم: خداحافظ! سپیده می گوید:می ری؟ خداحافظ! ولی من همیشه اینجا هستم. هروقت خواستی بیا. من هستم.

 

 TinyPic image

 *آسایشگاه معلولین و توانبخشی بیماران مزمن روانی حضرت ابوالفضل (ع)

    همدان-تلفن:۲۶۵۲۴۱۱-۲۶۵۳۸۳۸

    شماره حساب:جاری۵۰۰۰۰۰۱ بانک رفاه کد۸۷۳

وافته ی۱

سه شنبه 9 مرداد 1386 2:47 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سروده ها نظرات: 4 نظر چاپ

 

                        

 

باران،

من،

پنجره ی باز.

و باز هم تلخی چشم های فضولی که

                                 لحظه های بارانی ام را می گیرند.

پیش از آنکه چرکاب نگاهشان،

نقش های زیبای دلم را به ابتذال بکشند،

باید پرده ها را بکشم.

باران،

من،

بدون پنجره.

 

 

 

آقای صفایی فراهانی! عذر خواهی کنید

سه شنبه 2 مرداد 1386 10:53 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: جامعه نظرات: 3 نظر چاپ

صفایی فراهانی در گفت و گویی با شرق در رابطه با انتقال تیم پاس به همدان اینگونه اظهار نظر کرده:« همدان که تا به حال در فوتبال دسته دوم هم مطرح نبوده ظرفیت حضور در لیگ برتر را ندارد. مطمئنا ظرفیت این شهر، مقامات و فکر آدم هایش، توانایی درک واقعی از این موجود خارق العاده ای که نصیب شان شده را ندارد.» !!!!

                                                      *****

من اصلا به این که انتقال این تیم فوتبال به همدان قانونی بوده یا نه کاری ندارم. اصلا به اینکه کار خوبی بوده یا همدان می تواند در فوتبال موفق باشد یا نه و  یا  اینکه چه تبعات مثبت یا منفی ای هم دارد باز کار ندارم.

اکنون نمی خواهم انتقال تیم پاس را به نقد بگذارم بنابراین نظر موافق یا مخالفی هم نمی خواهم بدهم اما در رابطه با اظهارات جناب فراهانی، کوتاه  و گذرا بگویم که:

آقای فراهانی!

1)همدان با هفت هزار سال سابقه مدنیت، مسلما با پدیده های زیادی مواجه شده و در نتیجه ساکنان پایتخت تمدن، قابلیت درک پدیده های بزرگ را دارند!

(البته منظور از خارق العاده از نظر شما چیست؟ و آیا واقعا انتقال یک تیم فوتبال از شهری به شهر دیگر کاری خارق العاده!! است ؟)

2)می شود بفرمایید که ظرفیت فکری آدم های همدان را یا به قول خودتان «آدم هایش» را چگونه و با چه معیاری سنجیده اید؟

3) مخالفان تهرانی و روزنامه نگاران ورزشی در این چند وقت به خاطر انتقال این تیم به همدان ابراز نگرانی کردند و دیگر تیم پاس را از دست رفته می دانستند.

اما در همدان نیز در کنار موافقان همدانی انتقال تیم پاس که دلایل خود را رشد و گسترش ورزش و جذب سرمایه و حضور در لیگ برتر و .... می دانند مخالفانی هم هستند که  البته دلیل مخالفتشان با تهرانی ها فرق دارد. دلیل مخالفت آن ها، نه ایرادات قانونی انتقال تیم و نه دل سوختن برای حذف تیم پاس از لیگ است بلکه آمدن این تیم به همدان را هدر دادن هزینه می دانند. مثلا اینکه همدان استانی توریستی و دانشگاهی است. باید این هزینه سنگین صرف امور گردشگری و علمی و ...شود. و یا اینکه همدان فاقد صنعت است و نیاز به صنایع بزرگ دارد و ....در کل این گونه عقیده دارند که فوتبال  نیاز همدان نیست .  

حال اگر یک استاد شیمی بگوید که به جای پرداخت حقوق ماهیانه 14 میلیون تومان به سرمربی کروات  این تیم فوتبال، می شود روی رشته شیمی سرمایه گذاری کرد ( که دانشگا هها ی همدان در این رشته بسیار موفق بوده اند و استادان برجسته ای نیز دارد) ، به نظر شما این آدم بی ظرفیت است و قابلیت درک موضوع خارق العاده! (انتقال پاس) را ندارد؟

اگربر عکس، فرد دیگری بگوید که آمدن این تیم به همدان موجب ترقی و رشد ورزش فوتبال می شود و باید ورزشگاه ساخت و برای این تیم سرمایه گذاری کرد و...چه؟آیا آدم با ظرفیتی است یا نه؟

......نمی دانم چگونه فکر کرده اید.....

کاری هم به اینکه مخالف هستید یا نه ندارم چرا که نظر هر فردی محترم است . اما  اگر طرح یا برنامه ای مورد نظر و قبولتان نیست لزومی ندارد به هموطنان خود توهین کنید. خوب است که در اظهارنظر های خود از بغض و تعصب دوری جسته و با یک دید منطقی و مستدل ابراز عقیده نمایید. بنابراین دلیلی ندارد که برای حمایت از دیدگاه خودتان(که شاید هم فقط از نظر خودتان درست باشد)، به تخریب شخصیتی بیش از یک میلیون و ششصد هزار همدانی بپردازید. واقعا جای تاسف دارد آقای صفایی فراهانی!