وارد حیاط که می شوم. چشم های تنها و خسته به طرف من بر می گردند و وقتی می گویم: سلام! 60 جفت چشم خسته، برقی می زنند و جابه جا پاسخ های سلامم را می گیرم. یکی بلند می شود. از همه شادتر به نظر می رسد دستش را به طرفم دراز می کند و می گوید: سلام اسم من شبدریه. دستش را می فشارم و یکی یکی با همه شان دست می دهم. بعضی هاشان محکم دستم را می فشرند گویا می خواهند خوشحالی شان را از دیدن یک غریبه که به دیدنشان آمده اینگونه نشان دهد. و انگار تمام محبتشان را می خواهند با فشار دستشان به من منتقل کنند. احوال پرسی می کنم ، اسم هایشان را می پرسم و حالا من مانده ام با 30 زنی که روی صندلی های حیاط نشسته اند با پیراهن های زرشکی یکدست و روسری های زرد و سورمه ای.
اینجا مرکز توانبخشی حضرت ابوالفضل است. مرکز نگهداری معلولان و هم چنین بیماران روانی مزمن در همدان. این مرکز توانبخشی تقریبا علاوه بر استان همدان، ناحیه غرب کشور را هم پوشش می دهد. حتی برخی از مددجوها از مرکز کهریزک به اینجا منتقل شده اند. حدود 450 مددجو با تنها 35 پرسنل. تعداد مردان مددجو خیلی بیشتر از زنان است. بنا بر گفته پرسنل، مشکل بیشتر زنان مددجوی این مرکز معلولیت ذهنی است در حالیکه در بخش مردان، معلولیت ذهنی کمتر دیده می شود و بیشتر موارد، بیماران روانی انتقالی از بیمارستان سینای همدان هستند.
و امروز اینجا هستم در مرکز توانبخشی حضرت ابوالفضل و در دنیای آدم های اینجا شریک شده ام:
به سمت دیگر حیاط می روم. فاطمه توجهم را جلب کرده است. دخترک شیطان و بازیگوش که می گویند شیرینی این مرکز است. خنده های شیرینی که می کند نشاط را به لب های خاموش بقیه باز می گرداند و همه با فاطمه می خندند.
وقتی که فاطمه می خندد انگار همه ی دنیا به کام اوست
یکی از پرستارها سپیده را معرفی می کند. سپیده به طرفم می آید. 9سال دارد اما بیشتر از سنش به نظر می رسد. دستم را می گیرد و مرا به طرف بقیه می برد و می گوید: بیا تا دوستام رو بهت معرفی کنم. و یکی یکی اسم همه را می گوید. سپیده، انتقالی از مرکز کهریزک است. نمی گذارد از خودش عکسی بگیرم. و می گوید همین طوری دوست باشیم بدون عکس.
در بخش مردان وضع کمی فرق می کند.هم تعدادشان خیلی بیشتر است و هم اینکه بیشتر حرف می زنند.
عبدالله پیرمرد خوش خنده ای ست که دور از بقیه در اتاقش نشسته است. با مهربانی صندلی ای تعارف می کند تا بنشینم. می گویند اسکیزوفرنی دارد و الان در حال آرامش است اما به محض اینکه دچار توهمات شود بهم می ریزد.
علی هم مرد جوانی است که با نشاط و خنده می گوید: ما اینجا به جز سیگار هیچ مشکلی نداریم. فقط اگر سیگار هم بدهند خوب است. و به من می گوید: اگر ساکت بشم بهم سیگار می دی؟
اینجا انسان هایی هستند که به دور از تمام دغدغه های من و تو، با غم خودشان خو گرفته اند و تنها چشم انتظار یک نگاه آشنایند. نگاهی که به آنها بگوید: در کنار تو، من هستم. دردهای تو دردهای من هم هست. منتظر یک دست گرم هستند که دستهای با محبت آنها را در دست بگیرد و لحظه ای گوش شنوایی باشد برای تعریف خاطره ها و درددل هایشان.
یک روز بودن با آنها چه قدر تو را به دنیای واقعی نزدیک می کند.
با مدیریت مرکز حرف می زنیم و گلایه دارد از مسئولان به خاطر کم توجهی به این مرکز. از مشکلات می گوید و از کمبود های مالی و ....
زحمات پرسنل و مدیریت واقعا قابل تقدیر است. پرستارها واقعا عاشقانه از مددجوهایشان مواظبت می کنند و حقوق ناچیزی که دریافت می کنند از علاقه به مددجو هایشان نمی کاهد.
از پله ها پایین می آیم. زهرا دختری که با اصرار می خواست النگوی پلاستیکی ای که می گفت پدرش برایش خریده را به من نشان دهد صدایم می کند و می گوید: منو یادت نمی ره؟ سعی می کنم با نگاهم به او قول بدهم که یادم نمی رود و می گویم: نه.
صدایی در گوشم می گوید: یادت باشد به او قول دادی. و به خودم نهیب می زنم که نگذاریم در کنار همه درگیری های کاری و زندگی خودمان، آنها از یاد بروند. نگذاریم فراموش شوند.
موقع رفتن می گویم: خداحافظ! سپیده می گوید:می ری؟ خداحافظ! ولی من همیشه اینجا هستم. هروقت خواستی بیا. من هستم.
*آسایشگاه معلولین و توانبخشی بیماران مزمن روانی حضرت ابوالفضل (ع)
همدان-تلفن:۲۶۵۲۴۱۱-۲۶۵۳۸۳۸
شماره حساب:جاری۵۰۰۰۰۰۱ بانک رفاه کد۸۷۳
یکشنبه 21 مرداد 1386
موضوع:
نظرات: 





