فکر می کنی 
عاشق نبوده ام هرگز؟
فکر می کنی
عشق را نمی فهمم؟
تو اشتباه می کنی.
گلوی خشک خانه ی همسایه
عشق را در گلوی من خشکاند.
«احمد حیدربیگی»
می دانستم حالش خوب نیست. حالش خوب نبود. آخرین بار که دیدمش از دفتر آمده بودم بیرون. با همسرش داشت از مطب دکتر می آمد. به سختی راه می رفت. بسیار نحیف و لاغر و با رنگ و روی زرد. می دانستم که مدتی است از بیماری رنج می کشد. چند بار عمل کرده بود و باز ..... چه قدر ضعیف شده بود. با همسرش احوال پرسی کردم. متوجه حضورم نشد. گفتم: آقای حیدربیگی! آرام سرش را بلند کرد و گفت : دخترم تویی! حالم خوش نیست ببخشید.
و حالا این خبر روزت را خراب کرده است: احمد حیدر بیگی در گذشت. امروز، این شهر یکی از شاعران و علاقه مندان به تاریخ و فرهنگ ایران را از دست داد. شاعر سه کتاب: لابیرنت، یک شاخه شعر سرخ و تنهایی ات را به دوش من بگذار .
نوروز 84 بود. با بچه ها رفته بودیم دیدنش. آن روز کمی غمگین و دل گرفته بودم. فهمید که غمگینم . تازه کتاب« یک شاخه شعر سرخ» اش چاپ شده بود. به همه کتابش را هدیه داد و برای هر کسی متنی در صفحه اول نوشت. و امروز آن متن را که در صفحه اول کتاب یک شاخه شعر سرخ اش برایم نوشت دوباره می خوانم:
سلام خدای عزیزم،
شادی ها بسیارند،
می دانم.
اما همیشه غمگینم.
مرا ببخش!
در من هنوز کودکی ام گریه می کند.
جز تو کسی نمی داند.
سه شنبه 20 شهریور 1386
موضوع:
نظرات: 

