در ذهن پوشالی ات،
تفاله های عقده ای کور جان گرفته اند.
در ذهن پوشالی ات،
دنیا چه رنگی ست،
ای کهنه دروغ سال های غمگین کلاغ!
تمام می شوی،
و دیگر باد هم باورت نخواهد کرد.
سگ ها کراهت لبخندت را پارس می کنند
و آسمان زخمی غروبش را با تو قسمت نمی کند.
با تو،
تویی که سال هاست قصه ات زنگ زده
و تنها موریانه ها را معشوقی.
زمین دروغ نمی گوید،
زمین دروغ نمی زاید،
می دانم
تمام می شوی.
شلاق باد خوابت را می رباید،
و من می مانم،
من،
استوار،
همیشه.
ای مترسکی که بر جالیز خستگی هایم،
ایستاده ای!
جمعه 27 مهر 1386
موضوع:
نظرات: 

