من با آن چه می گویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی. ولتر آذر 1386 - نقطه سر خط

نقطه سر خط

یادداشت های مهرنوش نجفی راغب


درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

تغییر و تحول در شهرداری

سه شنبه 20 آذر 1386 11:01 AM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: شهر و شورا نظرات: 5 نظر چاپ

دیروز با تشکیل شورای اداری، همزمان حکم ابلاغ برخی از مدیران شهرداری توسط شهردار اعلام شد :

معاونت اداری مالی :آقای معصوم زاده

مدیریت منطقه دو:آقای محتجب

مدیریت منطقه 3:آقای زهری

مدیریت منطقه 1:آقای تبریزی

معاونت عمرانی:آقای بختیاری(البته با سرپرستی)

همچنین  همراه با تغییر روابط عمومی و مسئولیت روزنامه ی هگمتانه

فعلا وضعیت منطقه 4 معلوم نیست.

امید است که تغییر و تحول را در عرصه امور شهری نیز شاهد باشیم.

......

دوشنبه 19 آذر 1386 4:06 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: دلتنگی ها نظرات: 8 نظر چاپ

قرمز شد. و ماندم تا 120 ثانیه! تمام شود. همزمان به چند موضوع فکر کردن، عصبی ام کرده است.  

به بارانی که همه ی زمین و زمان را تر کرده  نگاه می کنم تا شاید کمی آرامم کند.

به شیشه ی ماشین چند ضربه می خورد. کلافه برمی گردم . پسرک 8 ساله ای ست که جعبه ی آدامسش را از پشت شیشه نشانم می دهد و می گوید: خانوم آدامس نمی خواین؟

همیشه می خرم اما این بار از کلافگی ای که دارم با سر اشاره می کنم: نه.  برمی گردد که برود.  به خودم می آیم. از اینکه آنقدر مظلومانه بر می گردد، پشیمان می شوم.

شیشه را پایین می کشم. و می گویم چرا می خوام برگرد.

 چند تایی می خرم. بقیه ی پول را نمی خواهم بگیرم که قبول نمی کند و با ادب و شیرینی تمام می گوید: نه ممنون. و آدامس ها را کف دستم می گذارد و می گوید: بفرمایید خانوم.

 به اندازه ی تمام دنیا دلم می گیرد. اسمش را می پرسم و باز با زبان شیرینی می گوید: اسمم امیدِ خانوم. می پرسم: تا این وقت شب بیرونی؟  می گوید: نه دیگه. دارم میرم خانه. این آخریشه. مرسی که خریدین.  و بر می گردد که برود.

نمی دانم چرا به جایم میخکوبم کرده. با کودکان کار و خیابان بیگانه نیستم: بهزاد، ایهان،شهرام و.... اما ......

 پیاده می شوم و صدایش می کنم: امید!  دارد دور می شود و ناگهان صدای من هم در صدای بوق ماشین ها گم می شود. و البته پشت بندش شنیدن واژه های ناخوشایندی مبنی بر اینکه چراغ سبز شد و راه بیفت!

امید دور شده و مستاصل مانده ام. سوار می شوم  تا چراغ را رد کنم. کمی از چارراه که رد شدم پارک می کنم و می روم طرف دیگر. به دنبال امید. نمی بینمش.  هر چار طرف را می چرخم. اثری نیست. خیلی درمانده بر می گردم به طرف ماشین.

 بغضی گلویم را می گیرد.

                                                ****

هنوز هم هر وقت به آن چار راه می رسم چشم هایم به دنبال پسرک آدامس فروش شیرین زبانی ست که بزند به شیشه و بگوید:خانوم! آدامس نمی خواین؟

 

امید را گم کرده ام!

....مرا سر  باز گفتن کدامین سخن است؟*

یکشنبه 18 آذر 1386 00:19 AM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: زنان نظرات: 3 نظر چاپ

هفته ی گذشته آقای رحیم بنی یعقوب، برادر مرحوم دکتر زهرا بنی یعقوب طی مصاحبه ای در رابطه با جریان رسیدگی به پرونده ی فوت خواهرشان، مطالبی عنوان نموده بودند که  بنا به گفته ی خود وی( در همان مصاحبه) قطعا نیاز به خبر تکمیلی داشت و دارد!

ایشان در بخشی از مصاحبه ی خود و در رابطه با وضعیت وکالت پرونده، مطالبی را اظهار نمودند که اینجانب، طی  ای میلی به خبرنگار آن توضیح کوتاه و مختصری دادم.

حقیقت آنکه اینجانب اظهارات آقای بنی یعقوب را ناشی از برداشت های احساسی وی دانسته و به دلیل شرایط روحی و ماجرای تلخی که بر این خانواده محترم گذشته بود، قصد ارسال جوابیه و یا توضیح تکمیلی را نداشتم و احساسم بر این بود که ایشان در این شرایط و با حساسیتی که پرونده دارد(که قطعا جای بررسی و کار زیاد نیز دارد) شاید حق داشته باشد که اینگونه بدبینانه حتی نسبت به وکلای خود اظهار نظر نماید.

اما پس از گذشت چند روز و مباحثی که پس از آن مرتب حول محور این مصاحبه مطرح می شد و با عدم درج توضیح کوتاه بنده توسط خبرنگار محترم (با توجه به اینکه بیش از این از زمان مصاحبه ی فوق نگذرد) لازم دیدم  که جهت روشن شدن یکی دو نکته، در نقطه سر خط و از تریبون شخصی خودم، مختصر توضیحی داشته باشم:

1)اول اینکه ای کاش آقای بنی یعقوب این حرف ها را دست کم یکبار با خود بنده مستقیما مطرح می کرد،  شاید دیگر نیاز به این مصاحبه و با این شکل نبود. ایشان در حالی اینجانب را به کم کاری و اهمال در این پرونده  و به نوعی حتی عدم مطالعه پرونده متهم کرده است که درست همان روز مصاحبه، طی تماس تلفنی با اینجانب،  از من ( که دیگر حدود یک ماه است وکالت را به وکلای تعیینی واگذار کرده ام) درخواست کرده بود که مدارک و خلاصه پرونده را (که خوانده بودم) برایشان ارسال نمایم!!

 ضمنا هیچ وکیلی به موکل خود، با گفتن اینکه من برایتان نمی توانم کاری انجام دهم اعتبار خود را زیر سوال نمی برد( مگر اینکه هنوز وکالت نگرفته باشد)

2)چنین مصاحبه ای که آقای بنی یعقوب به آن اشاره کرده  که بنده و آقای محبی با همدیگر در آن شرکت داشته ایم وجود ندارد. در صورت وجود چنین مصاحبه ای لطفا رسانه ی مربوطه که مصاحبه را پخش یا درج کرده ، معرفی نمایند.

3) عجیب است که آقای بنی یعقوب اظهار نموده که هویت آقای محبی برایشان نامشخص است!!

لازم به ذکر است که تمامی مراحل وکالت، قانونی بوده و چنانچه آقای بنی یعقوب در این رابطه ابهام یا سوالی داشتند می توانستند دست کم برای یکبار به کانون وکلای همدان مراجعه نمایند.

4) در هر حال گزارش کار وکالت ما به طور مشخص در کانون وکلای دادگستری همدان موجود است و حدود یکماه پیش نیز و همزمان با ورود وکلای تعیینی در پرونده، ریاست محترم کانون وکلای همدان گزارشی از وضعیت وکالت پرونده و اقدامات وکلای داوطلب برای آقای بهمن کشاورز رییس اسکودا(اتحادیه ی سراسری کانون های وکلا) ارسال نموده اند.

با این وجود، چنانچه همچنان نکته ی تاریک یا مبهمی در رابطه با عملکرد ما به عنوان وکلای داوطلب از نظر آقای بنی یعقوب به نظر می رسد می توانند و حق دارند جهت هرگونه اطلاع و یا اعتراض به کانون وکلای دادگستری مراجعه نمایند.

بدیهی است که اینجانب به عنوان رییس کمیسیون حقوق بشر کانون وکلای همدان و احدی از وکلای داوطلب سابق پرونده ، آماده ی  پاسخگویی در رابطه با نحوه ی انجام وکالت در این پرونده می باشم.

ضمن آنکه کانون وکلا، کمیسیون حقوق بشر و وکلای داوطلب، از بدو ورود به این پرونده و هر پرونده ی دیگر، قطعا هدفی جز رسیدن به نتیجه ی مطلوب و احقاق حق موکلان نداشته و همواره آماده ارایه ی کمک های حقوقی به موکلان در راستای اجرای وکالت مبتنی بر حق محوری را دارد.

                                                 

                                               *******

 

و اما ....به قول دوستی: در این شرایط، مگر دیواری کوتاهتر از دیوار یک وکیل داوطلب وجود دارد؟!

 و به قول خودم: عیبی ندارد. بگذار که  ما، بلاگردان همه باشیم .....

 

 

 

*«....می دانی

تو می دانی

که مرا

سر باز گفتن کدامین سخن است

از کدامین درد.»

از شعر مجله ی کوچک :شاملو

 

با لهجه کتاب بخوانید!!

پنجشنبه 8 آذر 1386 4:47 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: تاریخ و فرهنگ نظرات: 8 نظر چاپ

کتاب «یک مرد» را به پایان رساندم. زندگی الساندرو پاناگولیس(مبارز یونانی در زمان حکومت ژنرال ها) به قلم زیبای اوریانا فالاچی.

مدتی بود که کتاب را از دوستی، هدیه گرفته بودم. بارها سعی کردم بخوانمش اما نمی شد!

با اینکه نام اوریانا فالاچی آدم را وسوسه می کند که حتما کتابی را بخوانی اما هر بار که چند صفحه می خواندم، می گذاشتمش کنار! تا اینکه بالاخره قلم جادویی اوریانا وادشتم تا با خواندن یکی دو صفحه بیشتر، حسابی به کتاب میخکوب شوم و تا تمامش نکردم زمین نگذارم.

در معرکه بودن داستان و زندگی الکوس که تردیدی نیست. با الکوس و اوریانا لحظه به لحظه جلو می رفتم. با دردهای الکوس من هم درد کشیدم، در رنج ها و شکنجه هایش شریک بودم وهمراه اوریانا با مرگ الکوس اشک ریختم و چه اعجوبه ای بود این الکوس!

اما اشکالی که وجود داشت و در ابتدا خواندنش کلافه ام کرده بود نحوه ترجمه کتاب بود. ...... خواندن کتاب آنهم با لهجه! خیلی کلافه کننده است.  کتاب، ترجمه لیلی گلستان نبود و نسخه ترجمه شده «یغما گلرویی» بود که به لهجه تهرانی!! ترجمه شده بود.

حقیقتا فکر کنید یک کتاب را با لهجه ی مثلا اصفهانی یا همدانی یا مشهدی و........ترجمه کرده باشند. این هم مثل آن.

گلرویی در مقدمه آورده که :«....آرزو داشتم کسی یک مرد را به شیوه ی ساده تر بنویسد! با زبان و لهجه یی که فلان کارگر و فلان جوانک فال فروش سر چار راه هم که دو سه کلاس بیش تر سواد ندارد بتواند آنرا بخواند و بفهمد!»

با اینکه تلاش وی برای اینکه افراد را به کتاب خوانی تشویق کند بسیار شایسته است و قابل تقدیر، ولی آیا این راهش است؟

 ساختار رسمی زبان با لهجه های مختلف، متفاوت است و آنچه که برای همه یکسان است و رسمی است باید در نوشتارهای رسمی و ترجمه کتاب ها و متون رسمی در نظر گرفته شود.

ضمن اینکه ایشان نیندیشیده که حتما آن جوانک فال فروش و یا آن کارگر قرار نیست تهرانی باشد که کتاب را با لهجه تهرانی ترجمه کرده است.