«خودش را به زمین می زند، گریه می کند و فریاد می کشد که بچه اش را می خواهد.» این ها را تلفنی دارد بهیار روستا می گوید و اینکه خانم نجفی چه کار کنیم؟ دلم می خواهد بروم. شاید بشود آرامش کرد، اما نمی توانم جلسه را ترک کنم.
****
فهیمه 17 ساله است. سال ها پیش پدرش فوت کرده و مادرش نیز پس از ازدواج مجدد به روستایی دیگر رفته است. فهیمه و خواهرش که دوسال از او کوچکتر است همراه با پدر بزرگ پیرش در روستا و در فقر زندگی می کردند. فهیمه گاه گداری به خانه ی یکی از بستگان برای کمک می رفت و خواهرش که از هوش و استعداد بیشتر برخوردار بود درس می خواند. متاسفانه یک روز که برای کمک و کار رفته بود و زن صاحبخانه برای انجام کار ی بیرون می رود، پسر خانواده که تازه از سربازی برگشته، از تنهایی و خلوتی منزل سوء استفاده کرده و با تهدید و اجبار به دخترک نحیف و تنها تجاوز می کند.
فهیمه، با چشم هایی گریان و ترسی عمیق، شبانه به خانه برمی گردد. در حالی که نمی دانست باید دردش را به که بگوید. نه خانواده ای نه مادری نه پدر و نه دوستی. از همه می ترسد. تهدید شده که اگر به کسی بگویی می کشمت. لازم نیست که به خواهر کوچکش بگوید. او چه می تواند بکند. بالاخره با زحمت به روستای مادرش می رود. با گریه درد دلش را به مادر می گوید. مادرش که هزار بدبختی دیگر دارد و خودش در واقع فهیمه ی دیگری ست( فقط سنی بیشتر دارد!) کاری از دستش نمی آید. نمی خواهد کسی بداند. اگر شوهرش بفهمد طلاقش می دهد. شاید بهتر است به هیچ کس نگویند. فقط می گوید: شاید راضی شد که بگیرتت!
بر می گردد به روستای خودشان. مجبور است دردش را در دل کوچکش بریزد. خودش را از همه قایم می کند. اما این درد برایش دردسر تازه ای است. 5 ماه بعد ناگهان همه فهمیده اند.
اول در حمام روستا، زنان در گوش هم پچ پچ می کنند و بعد به زن عموی فهیمه می گویند که چه نشسته ای آبرویتان رفته است!
شبانه بر سرش می ریزند، بستگان دوری که حالا یکباره فامیل شده اند و آبرو دارند! کتک می خورد. زندانی می شود. باید بگوید که چه بر سرش آمده. فهیمه، طفلک هنوز خودش هم نمی داند حامله است. دیگران فهمیده اند. تازه دستش آمده که به بدبختی ی بزرگتری گرفتار شده. می ترسد. بگوید، نگوید. آخرش چه می شود. حرفش را باور می کنند؟؟ باید باور کنند. آخر او چه کار ی می توانست بکند؟
او چاقو دستش بود. گفت می زند. مرا کتک زد. در ها راقفل کرده بود. نمی توانستم فرار کنم.
چرا بعدا نگفتی؟؟ _ می ترسیدم. می ترسم. و با خودش فکر می کند: به که باید می گفت؟ و حال می گوید . همه چیز را می گوید . باید کمکش کنند. همان ها که داعیه ی آبرو دارند.
خانواده ی سرباز، زیر بار نمی روند. و تهمت می زنند که این دختر خودش فاسد است! «فاسد» ، پتک سنگینی بر سر فهیمه و خواهر کوچک بیخبر از همه جا است.
پسر هم قبول نمی کند و هزاران دشنام و ناسزا تنها جوابش است! دهدار و بهیار روستا، نگران وضعیت فهیمه اند. پدر بزرگ که آن قدر پیر و ناتوان است و گوشه ی خانه ی افتاده و نمی تواند کاری کند.
با اینکه خانواده ی پسر متجاوز زیر بار نمی روند اما پنهانی به سراغ فهیمه می روند که بچه را باید از بین ببری. و حتی چند بار به زور به او داروهایی خورانده اند بطوریکه جان خود فهیمه هم به خطر افتاده است. دیگر نباید در روستا بماند. تهدید شده است. تهدیدش می کنند. باز هم. احتمال یک اتفاق مشابه برای خواهر کوچکش هم هست.
دهدار و بهیار روستا، فهیمه را کمک می کنند. فهیمه و خواهرش با کمک آنها به بهزیستی تحویل داده می شوند. این جا امن است. خواهر کوچک باید به مدرسه برود. بعد از مدتی، خانواده ای سرپرستی خواهر فهیمه را می پذیرند و او می رود که شاید زندگی آرامی را شروع کند. اما فهیمه در بهزیستی نگهداری می شود تا بچه اش به دنیا بیاید.
باید شکایت کند.... و به کمک دهدار روستا شکایت کرده است به خاطر تجاوز به عنف. و پرونده اش مفتوح است در دادگاه کیفری استان.
باید بچه به دنیا بیاید تا وضعیت پرونده کمی روشن شود. وکالت را یکی از وکلای داوطلبُ کمیسیون حقوق بشر به عهده می گیرد.
****
اولین کسی که مرا در جریان این وضعیت گذاشت، صدای مضطرب و نگران دهدار جوان روستا بود از پشت تلفن که بروم فهیمه را ببینم. وقتی فهیمه را دیدم 7 ماه بود که باردار بود. اما جثه ی نحیف و کوچکش، تصویر دختر بچه ی 13 ساله ای را نشان می داد که از ترس و خجالت نمی تواند سرش را بالا بگیرد. می ترسید که حرف بزند.
مددکارش می گفت که ضریب هوشی اش خیلی پایین است. گوشه گیر بود و ساکت. باید به او قوت قلب می دادیم که از هیچی نترسد. اینکه اینجا امن است و کسی نمی تواند اذیتش کند.
****
دو ماه گذشته و حالا چند روزی است که بچه به دنیا آمده است. اما فهیمه، مادر کوچولویی شده که نمی تواند از بچه اش نگهداری کند. باید بچه به شیر خوارگاه سپرده شود تا موقعیکه وضعیت جسمی و روحی فهیمه، آمادگی نگهدار ی از کودکش را داشته باشد. فهیمه گریه می کند و بچه را می خواهد...
بهیار می گوید: خانم نجفی!چه کنیم؟.......می گویم:می آیم!
صدای فهیمه را از پشت تلفن می شنوم.
دوشنبه 22 بهمن 1386
موضوع:
نظرات: 


