من با آن چه می گویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی. ولتر بهمن 1386 - نقطه سر خط

نقطه سر خط

یادداشت های مهرنوش نجفی راغب


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

در انتظار یک قضاوت عادلانه

دوشنبه 22 بهمن 1386 5:47 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: زنان نظرات: 9 نظر چاپ

«خودش را به زمین می زند، گریه می کند و فریاد می کشد که بچه اش را می خواهد.» این ها را تلفنی دارد بهیار روستا می گوید و اینکه خانم نجفی چه کار کنیم؟  دلم می خواهد بروم. شاید بشود آرامش کرد، اما نمی توانم جلسه را ترک کنم.

****

فهیمه 17 ساله است. سال ها پیش پدرش فوت کرده و مادرش نیز پس از ازدواج مجدد به روستایی دیگر رفته است. فهیمه و خواهرش که دوسال از او کوچکتر است همراه با پدر بزرگ پیرش  در روستا و در فقر زندگی می کردند. فهیمه گاه گداری به خانه ی یکی از بستگان برای کمک می رفت و خواهرش که از هوش و استعداد بیشتر برخوردار بود درس می خواند. متاسفانه  یک روز که  برای کمک و کار رفته بود و زن صاحبخانه  برای انجام کار ی بیرون می رود، پسر خانواده که تازه از سربازی برگشته، از تنهایی و خلوتی منزل سوء استفاده کرده و با تهدید و اجبار به  دخترک نحیف و تنها تجاوز می کند.

فهیمه، با چشم هایی گریان و ترسی عمیق، شبانه به خانه برمی گردد. در حالی که نمی دانست باید دردش را به که بگوید. نه خانواده ای  نه مادری نه پدر و نه دوستی. از همه می ترسد.  تهدید شده که اگر به کسی بگویی می کشمت. لازم نیست که به خواهر کوچکش بگوید. او چه می تواند بکند. بالاخره با زحمت به روستای مادرش می رود. با گریه درد دلش را به مادر می گوید. مادرش که هزار بدبختی دیگر دارد و خودش در واقع فهیمه ی دیگری ست( فقط  سنی بیشتر دارد!) کاری از دستش نمی آید. نمی خواهد کسی بداند. اگر شوهرش بفهمد طلاقش می دهد. شاید بهتر است  به هیچ کس نگویند.  فقط  می گوید: شاید راضی شد که بگیرتت! 

بر می گردد به روستای خودشان. مجبور است دردش را در دل کوچکش بریزد. خودش را از همه قایم می کند. اما این درد برایش دردسر تازه ای است. 5 ماه بعد ناگهان همه فهمیده اند.

اول در حمام روستا، زنان در گوش هم پچ پچ می کنند و بعد به زن عموی فهیمه می گویند که چه نشسته ای آبرویتان رفته است!

شبانه بر سرش می ریزند، بستگان دوری که حالا یکباره فامیل شده اند و آبرو دارند!  کتک می خورد. زندانی می شود. باید بگوید که چه بر سرش آمده. فهیمه، طفلک هنوز خودش هم نمی داند حامله است. دیگران فهمیده اند. تازه دستش آمده که به  بدبختی ی بزرگتری گرفتار شده.  می ترسد. بگوید، نگوید. آخرش چه می شود. حرفش را باور می کنند؟؟ باید باور کنند. آخر او چه کار ی می توانست بکند؟

او چاقو دستش بود. گفت می زند. مرا کتک زد. در ها راقفل کرده بود. نمی توانستم فرار کنم.

چرا بعدا نگفتی؟؟  _  می ترسیدم. می ترسم.  و با خودش فکر می کند: به که باید می گفت؟  و حال می گوید . همه چیز را می گوید . باید کمکش کنند. همان ها که داعیه ی آبرو دارند.

خانواده ی سرباز، زیر بار نمی روند. و تهمت می زنند که این دختر خودش  فاسد است! «فاسد» ، پتک سنگینی بر سر فهیمه و خواهر کوچک بیخبر از همه جا است.

پسر هم قبول نمی کند و هزاران دشنام و ناسزا تنها جوابش است! دهدار و بهیار روستا، نگران وضعیت فهیمه اند. پدر بزرگ که آن قدر پیر و ناتوان است و گوشه ی خانه ی افتاده و نمی تواند کاری کند.

با اینکه خانواده ی پسر متجاوز زیر بار نمی روند اما پنهانی به سراغ فهیمه می روند که بچه را باید از بین ببری. و حتی چند بار به زور به او داروهایی خورانده اند بطوریکه جان خود فهیمه هم به خطر افتاده است. دیگر نباید در روستا بماند. تهدید شده است. تهدیدش می کنند. باز هم. احتمال یک اتفاق مشابه برای خواهر کوچکش هم هست.

دهدار و بهیار روستا، فهیمه را کمک می کنند.  فهیمه و خواهرش با کمک آنها به بهزیستی تحویل داده می شوند. این جا امن است. خواهر کوچک باید به مدرسه برود. بعد از مدتی، خانواده ای سرپرستی خواهر فهیمه را می پذیرند و او می رود که شاید زندگی آرامی را شروع کند. اما فهیمه در بهزیستی نگهداری می شود تا بچه اش به دنیا بیاید.

باید شکایت کند.... و به کمک دهدار روستا شکایت کرده است به خاطر تجاوز به عنف. و پرونده اش مفتوح است در دادگاه کیفری استان.

باید بچه به دنیا بیاید تا وضعیت پرونده کمی روشن شود.  وکالت را یکی از وکلای داوطلبُ  کمیسیون حقوق بشر به عهده می گیرد.

****

اولین کسی که مرا در جریان این وضعیت گذاشت، صدای مضطرب و نگران دهدار جوان روستا بود از پشت تلفن که بروم فهیمه را ببینم.  وقتی فهیمه را دیدم 7 ماه بود که باردار بود. اما جثه ی نحیف و کوچکش، تصویر دختر بچه ی 13 ساله ای را نشان می داد که از ترس و خجالت نمی تواند سرش را بالا بگیرد. می ترسید که حرف بزند.

مددکارش می گفت که ضریب هوشی اش خیلی پایین است. گوشه گیر بود و ساکت. باید به او قوت قلب می دادیم که از هیچی نترسد. اینکه اینجا امن است و کسی نمی تواند اذیتش کند.

****

دو ماه گذشته و حالا چند روزی است که بچه به دنیا آمده است. اما فهیمه، مادر کوچولویی شده که نمی تواند از بچه اش نگهداری کند. باید بچه به شیر خوارگاه سپرده شود تا موقعیکه وضعیت جسمی و روحی فهیمه، آمادگی نگهدار ی از کودکش را داشته باشد. فهیمه گریه می کند و بچه را می خواهد...

بهیار می گوید: خانم نجفی!چه کنیم؟.......می گویم:می آیم!

صدای فهیمه را از پشت تلفن می شنوم. تلخ گریه می کند. تلخ.

...................

فهیمه حق داشتن یک زندگی آرام را دارد.

آیا دادگاه عادلانه قضاوت خواهد کرد؟!

کاملا موافقم!(اما برای دیگران)!!!!

دوشنبه 15 بهمن 1386 10:24 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: زنان نظرات: 6 نظر چاپ

جلسه هنوز شروع نشده بود و طبق معمول، نطق پیش از جلسه، بحث های اجتماعی بود. خب یک تیتر داغ وجود داشت. یکی از آقایان شورا داشت گفته های زهره طیب زاده نوری( رییس مرکز امور زنان و خانواده) را مطرح می کرد و اینکه خانم طیب زاده، مشاغل را به سه دسته تقسیم کرده  است و حضور زنان در یک دسته مکروه است و  در دسته ی دیگر هم خانم ها باید خودشان آن مشاغل را (مثل کارمندی ) به آقایان واگذار کنند چرا که مردان مسئول معیشت خانو.اده هستند و ......

یکی از خانم های عضو شورا  در همین حین ضمن تایید حرف های خانم طیب زاده می گوید که کاملا درسته و به نظر من هم نهایتش بهترین شغل برای خانم ها آموزش هست و لاغیر! واقعا حضور زن در خانه لازمه  و فرصت های شغلی را باید در اختیار آقایان گذاشت!!

اصلا کاری به اینکه حرف کی درست یا غلط است ندارم. قصد نقد گفته های خانم طیب زاده هم نیست.

فقط نمی دانم این خانم همکار(عضو شورا) که این قدر به این امر(که خانم ها شاغل نباشند) اعتقاد دارد چرا خودش در عمل رعایت نمی کند؟؟! هم شاغل است و هم کاندیدا شده و عضو شورای یک شهر است(یعنی کاملا گرفتار کار بیرون از خانه)

.......شاید هم مرگ خوب است اما برای همسایه!!!!!

 

.....

یکشنبه 14 بهمن 1386 2:57 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: دلتنگی ها نظرات: 22 نظر چاپ

بنگر ز جهان، چه طرف بربستم؟ هیچ

وز حاصل عمر، چیست در دستم؟ هیچ

شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ

من جام جمم ولی چو بشکستم، هیچ.

 

«خیام»

 

 

 

                       امروز ۲۹ ساله شدم.

کوتاه....

یکشنبه 14 بهمن 1386 2:16 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: شهر و شورا نظرات: 2 نظر چاپ

سه هفته است که ننوشته ام. به چند دلیل که مهم ترینش کمبود وقت بوده و دلیل دیگر خرابی سیستم.

اول اینکه، در آغاز این سه هفته ی بی خبری! همراه 4 نفر از اعضای شورا، رفته بودیم تهران و میزبانمان معاونت معماری و شهرسازی شهرداری تهران بود. بازدید از برنامه ی نوسازی بافت فرسوده و مرکز کنترل ترافیک و منطقه ی 6 (که برای اولین بار سیستم اتوماسیون را به کار برده) و جلسه ای در سازمان نوسازی شهرداری تهران، برنامه ی سفر بود.

روز آخر هم در شورای شهر تهران، میهمان نایب رییس شورا، آقای بیادی بودیم که ظاهرا دل پری هم داشت به خاطر بی توجهی به شوراها و عملکرد برخی دولتمردان دولت نهم!

دوم اینکه، این مدت کار زیادی داشتیم در کمیسیون بودجه. گزارش حسابرسی سازمان ها، بررسی دفترچه ی قیمت منطقه ای و بررسی عوارض سال 87 که بالاخره دیشب به پایان رسید و هنوز خستگی اش از تن در نیامده است

و سوم اینکه، (البته ربطی به شورا ندارد) نخستین مجمع عمومی و انتخابات هیات مدیره ی خانه ی زنان هودانا روز پنجشنبه با حضور 40 نفر از هموندان برگزار شد و  اعضای هیات مدیره و بازرس مشخص شدند.

برای عضویت در این خانه و همکاری با ما می توانید با شماره ی تلفن 2527120  تماس بگیرید.

 

به خاطر خلاصه نویسی هم عذر خواهی می کنم. کمی گرفتارم.