من با آن چه می گویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی. ولتر فروردین 1387 - نقطه سر خط

نقطه سر خط

یادداشت های مهرنوش نجفی راغب


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

این جا کتابخانه ی کوچک کسری است

جمعه 30 فروردین 1387 8:36 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: جامعه نظرات: 7 نظر چاپ

پس از خودکشی زهره بود که به این فکر افتادم  کاش بشود در روستاهایی که کتابخانه ندارند بتوانیم کتاب تهیه کرده  و کتابخانه ی کوچکی برایشان راه اندازی کنیم.

شاید این حقیقت تلخ، تلنگری بود و  ... یا ... نمی دانم هرچه بود، بعد از آن واپس زدگی از فعالیت های اجتماعی، این بار دور از هیاهوی کارگاههای حقوق بشری، تصمیم گرفتیم  روی کتابخانه های روستایی کار کنیم.

اما کمی مشکلات مالی  انجمن (خانه ی زنان هودانا) و مسایل دیگر، این کار را به تاخیر انداخت. به هر حال بضاعتمان کم بود، اما دوستان نا امید نشدند و بالاخره باید شروع می کردیم.

اولین روستایی هم که انتخاب کردیم همان روستایی بود که زهره پس از ازدواج به آنجا رفته بود و همان جا هم  آرزوهای کوچک خود را به خاک برد.

شروع شد به جمع آوری کتاب های اهدایی دوستانی که علاقه مند بودند در این راه کمکمان کنند...

خوشبختانه دهدار روستا، جوانی روشن و خوش فکر بود( و هست)  آقای یاری(دهدار روستا) با رایزنی با اداره ی ارشاد توانست تعدادی کتاب تهیه کند و ما هم علاوه بر کتاب های اهدایی دوستان ، کتاب های دیگری هم خریدیدم که نیاز بچه های روستا بود و خودشان پیشنهاد داده بودند: دیکشنری، فرهنگ لغت، کتاب های تستی کنکور، شعر(نیما، پروین، اخوان و...) رمان، تاریخی و ...  یک جلد شاهنامه فردوسی به علاوه ی قفسه ای برای چیدن کتاب ها.

روز سه شنبه، به همراه بهاره و آزاده و دوستان دیگر در خانه ی زنان هودانا به روستای تاج آباد پایین رفتیم. جوان ها و نوجوانان خوش فکر روستا  با علاقه از کتابخانه ی کوچکشان می گفتند. کتابخانه ی کسری، که تازه راه اندازی شده بود. به همت خود این بچه ها و دهدار.

از مشکلاتی گفتند که داشتند و اینکه ریش سفیدان روستا مانع از ایجاد کتابخانه بودند! و اول هم  قرار بود قفسه ی کتاب ها را در اتاقی که در مسجد بزرگ روستا واقع است بگذارند که ظاهرا با مخالفت ریش سفیدان مواجه شده و هنگامی هم که خبردار شده اند ما می خواهیم برویم و کتاب ببریم، این ریش سفیدان!  پس از جر و بحث زیاد با دهدار جوان و نوجوانان علاقه مند به کتاب، گفته اند که به هیچ عنوان هیچ کتابی نباید داخل مسجد شود و اگر می خواهید کتابخانه داشته باشید بروید بیرون از مسجد!!

من آن اتاق داخل مسجد را دیده بودم. اتاق خوبی بود برای اینکه بتوان آن را برای کتابخانه اختصاص داد. وقتی که رفتیم و این ماجرا رابرایم گفتند نگران شدم که خب حالا این کتاب ها کجا باید بروند؟! 

خوش بختانه دهدار توانسته بود اتاقکی را که قبلا قصابی بوده ، از صاحبش اجاره کند و قفسه  و کتاب ها آنجا ساکن شدند.

 

کتابخانه ی کوچک کسری

حالا این جا کتابخانه ی کسری (نامی که برایش انتخاب کردند) است و هر روز پذیرای دختران و پسران روستا. که اگر علاقه و همت خودشان و آقای یاری(دهدار روستا) نبود، این کتابخانه ی کوچک شکل نمی گرفت و با همان اولین مقاومت و مخالفت ریش سفیدان! کار تعطیل می شد.

این کتابخانه تازه شکل گرفته و به دنبال تجهیز آن باید بود که قرار شد دهدار با ناشران تماس بگیرد و رایزنی کند و ماهم کمکشان کنیم.

از روستا که باز می گشتیم بسیار خوشحال بودیم از اینکه کتابخانه ی کوچک با استقبال مواجه شده است. و خوشحال تر از اینکه این روستا چنین دهداری دارد که به حق می توان او را به عنوان دهدار نمونه معرفی کرد.

به هر حال این آغاز راه است و هنوز این کتابخانه، چشم به راه کتاب های بیشتری است تا در دست های بچه ها و جوانان روستا قرار بگیرد. و هنوز روستا های زیاد دیگری هستند که کتابخانه ندارند، مجله ای به دستشان نمی رسد و دوست دارند که کتاب بخوانند.

...

ما را یاری می کنید؟

اندوه جنگل های بلوط

جمعه 23 فروردین 1387 4:00 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سفرها و گذرها نظرات: 2 نظر چاپ

سفر به ایلام با آن جاده ی زیبا و سرسبزش و هوایی لطیف و گشت و گذار و چادر زدن در دل  رشته کوه زاگرس وخلاصه ...... روزهایی را در یکی از مناطق محروم  و جنگزده ی ایران  بودن ، نوروز امسالم بود.

 

 دشت سرمست

و اما ایلام و سفر به خطه ی جنگل های بلوط زاگرس.......... جاده ی زیبایش مبهوتت می کند و دلت می خواهد همین طور این جاده ی پر پیچ و خم با جنگلهای بلوط ادامه داشته باشد و هی ماشین برود و کامکارها بنوازند و شهرام ناظری بخواند و تو هم مستانه ترانه ی کابوکی* را هم آواز شوی  .... 

 

 

جاده ی سرابله

در راه برای دوستی که دو سالی را در این منطقه گذرانده بود و محرومیت و مشکلات این منطقه را مثل خود مردمش چشیده بود، پیام فرستادم که دارم می روم ایلام و الان در دل زاگرس هستم.  که جواب داد: جاده ی زیبایی داره، اما برو و درد مردمش رو ببین، مشکلات مردمش رو، و بعد که برگشتی، در یک جمله برام از ایلام بگو!

و خب رفتم و دیدم ، روستاهای زیادی بازسازی شده بودند  (در ظاهر وضعیت خیلی خوبی به نسبت روستاهای منطقه ی حاجی آباد هرمزگان داشتند) والبته این وضعیت خوب روستاهای کنار جاده بود.

ایلام شهری کوچک بود اما سبز و نشانه های بازسازی و خرج اعتبارات ملی! در گوشه و کنار به چشم می خورد. با مردمی مهربان و بی شیله پیله که همان اولین نفری که  دیدیم و نشانی ی پرسیدیم ، به اصرار ما را دعوت به منزلش کرد و اینکه مهمان او هستیم .

دلم آرام بود در شهری که سال ها پس از جنگ، دارد کم کم نفس می کشد. می خواستم به دوستم  بگویم که اینجا، آنطور هم که می گفتی  نیست. و شاید این سال های اخیر، تغییرات زیاد بوده و اعتبارات خوبی جذب شده و بازسازی و ...  اما دل تنگی ها یی که بود و نشستن پای حرف ها، تکانم داد که این جا، حرف های زیادی برای شنیدن دارد... و بالاخره بودن در کنار آدم هایی که حضورجنگ در شهر را به چشم دیده بودند و از پناه بردن به کوه (به همان کوههای سرسبز و جنگل های بلوطی که امروز وقتی از آنجا رد می شوی ،حظ می کنی ) می گفتند و سختی های پس از جنگ و تعصبات فرهنگی و ...تجربه ای ست.

 

 کوه های ایوان

در راه  برگشت، کوه های سر به فلک کشیده برایم جور دیگری بود، می دانستم که شب های سختی را گذرانده اند و پناهگاه مردمی بوده اند که هر شب به تلخی بمباران شهرشان را نظاره می کردند، و درخت های بلوطی که شادابی و سرسبزی شان دلم را می برد در حالیکه خود اندوهی در دل داشتند از روزهای جنگ ...

 

برای دوستم نوشتم: ایلام را دیدم ، ساده  بود و با استقامت ، و چشم به راه بارانی که.... بیاید.

 

 

*ترانه ای کردی با صدای شهرام ناظری

وافته ی ۵

یکشنبه 4 فروردین 1387 2:02 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سروده ها چاپ

لای داوودی ها پنهان می شوم.

خنده ام را قفل می کنم

و به آفتاب، چشمکی می زنم.

تو می بینی،

 می آیی،

و با لبخندی،

 مرا می چینی.

نوروز  یادآور همه ی شادی های گذشتگان

پنجشنبه 1 فروردین 1387 3:55 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: تاریخ و فرهنگ نظرات: 9 نظر چاپ

«این یادداشت را دو سه روز پیش برای ویژه نامه ی روزنامه ی ایران نوشتم اما امسال صدا و سیما برنامه ای پیاده کرد که به نظرم رسید بی ربط نیست که آن یادداشت نوروزی را اینجا هم بگذارم.

راستش الان ساعاتی از سال تحویل گذشته است . امسال دیگر نه از صدای توپ درتلویزیون خبری بود و نه ساز و دهل( موسیقی ویژه نوروز). هیچکدام از شبکه های تلوزیون آنرا پخش نکرد و تنها در لحظه ی سال تحویل، در هر شبکه یک مجری با حرکات و اداهایی بی مزه اعلام کرد که سال  1387 آغاز شده!! همین!

نمی دانم این یک دقیقه پخش ساز و دهل و صدای توپ چه مشکل اساسی دارد! که آن را از مردم دریغ می کنند؟؟!!!

چندی قبل بالاخره نوروز به  عنوان میراث معنوی ملی ثبت شد. اما آیا اینگونه می خواهند آنرا ماندگار کنند؟؟

صدا و سیما که با سانسور موسیقی لحظه ی سال تحویل، نخستین گام را در جهت حذف این جشن برداشت. تا ببینیم که دیگر متولیان فرهنگی چه می کنند. (اگرچه هیچگاه  نوروز از یاد ایرانیان پاک نمی شود)

در نهایت اینکه جناب آقای ضرغامی(رییس محترم صدا و سیما) ! از اینکه این قدر در حفظ میراث معنوی نوروز دقت نظر داشته و اهتمام می ورزید ممنونیم! واقعا دستتان درد نکند!!!!!!!!!! » 

 

 Click for Full Size View

 

نگاه می کنم به ماهی قرمز کوچولو که می چرخد و گهگاه خیره می ماند به نقش خودش در آینه ی روبروی تنگ. شمعدانی ها و حسن یوسف های پدربزرگ در کنار پنجره، لبخند می زنند. تیک تاک ساعت ، سکوت را ترک داده است. چشم هایم را می بندم و مانند مادرم برای همه دعا می کنم.

توپ که می ترکد، صدای ساز و دهل پخش می شود و من چه قدر این صدا را دوست دارم. دیگر نوبت من است . مادر بزرگ می گوید که گلاب پاش را بردارم و در دست اعضای خانواده که دور سفره ی هفت سین نشسته اند، گلاب بریزم.

و این....... نوروز همه ی سال های کودکی ام است.

 

**

نیاکان ما از شادترین ملت های جهان بوده اند. این حقیقتی است روشن. جشن هایشان، هریک جدا از شادی آفرینی، گرامی داشت مناسبتی تاریخی  را به همراه داشته و همگی بهانه ای برای پاسداشت نعمت ها و با هم بودن بوده است.

 در این جشن های شادی آفرین، از گلادیاتورهایی که با هم مبارزه می کنند یا برده هایی که اربابانشان آنها را به جان هم بیاندازند خبری نبود. هیچ گاه پوشاندن لباس های عجیب به کسی و تمسخر وی، جزیی از مراسم جشن هایشان نبوده و هیچ وقت برای خوشایند مردم، برده ای را جلو شیر گرسنه ای نمی انداختند و صرفا برای آنکه دمی خوش باشند نیز کارناوال دلقک تشکیل نمی دادند.

نیاکان ما تیرگان را جشن می گرفتند به یاد آرش کمانگیر که جانش را به خاطر میهن در تیری نهاد. مهرگان را جشن می گرفتند به یاد قهرمانی چون کاوه آهنگر که روز مهرورزی و نیکی نیز به شمار می رود، یلدا را که شب زایش خورشید است و ......و هر ماه، یک روز را با بهانه هایی به زیبایی و لطافت نیکی ها و یاد پروردگار به شادی و کنار هم بودن می گذراندند. بهانه هایی که سال هاست شاید از ذهن خیلی از ما ایرانی ها پاک شده اما هر بار با یاد آوری اش موجی از غرور می گیردت، به اینکه چه قدر بهانه های شادی ات با سرزمین های دیگر فرق داشته است که چه قدر پر معنا و زیبا بوده اند و هیچ کس هم نمی تواند آنها را مال خود بداند و هیچ کس هم نمی تواند آنها را از تو بگیرد، هیچ قوم و مسلک و مذهبی....

اما دلت می گیرد وقتی می بینی امروز برخی از ما که وارثان نیاکانمان هستیم، جشن ها را از خود می رانند و برخی دیگر(تحت عنوان مذهب خاصی) آن ها را قبضه می کنند و در این وانفسای طرد هویت، بعضی از راه رسیده ها می خواهند همه را از تو بگیرند و سند همه ی شادی های نیاکانت را به نام خود بزنند.

و البته نیاکانت بخشنده بوده اند و هیچ گاه نیکی و شادی را از ملت های دیگر دریغ نمی داشتند و با خود می گویی بگذار همه ی دنیا در جشن های باستانی ات سهمی داشته باشند و حاضری که شادی هایت را چون مهرگان مهرورزی، میان همه ی مردم جهان قسمت کنی اما طرد هویت درد است..........

نگاه که می کنی می بینی همه ی آنها را دوست داری. همه ی آن روزها و شادی ها را.........

و نوروز .......... نوروز را دوست دارم چرا که یاد آور همه ی شادی های گذشتگان است. نوروز را دوست دارم چون بخشی از تاریخ و هویتم است و نوروز را دوست دارم چرا که سخاوتمندانه، شادی، زیبایی و تازگی اش را برای همه ی مردم می آورد، به دور از هر تبعیض.