این متن به منظور تخطئه ی همه ی مردان نیست. احترام خاص خود را ابراز می دارم نسبت به مردانی که در باورشان، انسانیت برای زن و مرد یکسان است.
و بابت این قوانین نابرابر و باورهای اشتباه، مقصرند: برخی از مادران که از کودکی به دختر و پسر خردسالش یاد نمی دهند که زن و مرد برابرند. که اگر در بسیاری موارد توانایی هایشان متفاوت است ولی هیچ برتری نسبت به یکدیگر ندارند. برخی از زنان به دلیل عدم خود باوری و باور توانمندی شان، برخی از مردان به دلیل عدم آموزش و داشتن باورهای غلط، قانون و قانونگزاران و در کل جامعه ای که باید اصلاح شود...
***
من یک مادرم می خواهم حضانت فرزندم را داشته باشم
می خواهم من هم مانند پدرش، برابرِ او بتوانم قیم کودک خود باشم، ولیِّ او باشم نه آنکه در جاییکه من هستم ، منِ مادرِ او زنده هستم و نفس می کشم، مرا ندید بگیرند و پدربزرگ(پدرِ پدری اش) یا حتی عمویش را ولیِّ او بدانند.
من یک زنم. ایرانی ام و می خواهم ایرانی بمانم. نمی خواهم تابعیت شوهر خارجی ام بر من تحمیل شود. من با مردی ازدواج کرده ام که عاشق او بوده ام نه تابعیتش. می خواهم خودم انتخاب کنم که بعد از ازدواج با شوهر خارجی ام همچنان ایرانی بمانم یا تابعیت شوهرم را بپذیرم.
من مادرم. می خواهم فرزندم تابعیت مرا هم بتواند داشته باشد. من یک مادر ایرانی ام که با مردی از تبار افغان یا عراق یا ... ازدواج کرده ام. شوهرم به کشور خودش بازگشته و ما اینجا مانده ایم. من با کودک خردسالم مانده ام که شناسنامه ندارد چون تابعیتش تابعیت پدر است و ایرانی نیست. اما من که هستم. من مادرش هستم و ایرانی. می خواهم فرزندم تابعیت ایرانی مرا داشته باشد تا بتواند شناسنامه بگیرد و مدرسه برود.
من یک دخترم. می خواهم خودم برای خودم تصمیم بگیرم. این زندگی من است. همه جا باید سایه ولی و پدر دنبالم باشد. می خواهم ازدواج کنم. چهل سالم هم که بشود، تحصیلکرده و شاغل هم باشم و جایگاه اجتماعی هم داشته باشم هنوز پدرم است که باید بیاید و اجازه ازدواج مرا بدهد و اگر او اجازه نداد باید دادگاه اجازه دهد که من با کی ازدواج کنم.
من یک زنم. دارای جایگاه اجتماعی و علمی در جامعه. کنفرانس دارم در یک کشور خارجی و یا ماموریت کاری دارم برای شرکت در یک اجلاس. باید شوهرم بیاید محضر و اجازه خروج از کشور را به من بدهد. باید پاسپورتم را شوهرم امضا کند و به من اجازه بدهد که اصلا پاسپورت بگیرم. اما شوهرم هرجا بخواهد می تواند برود حتی لازم نیست طبق همین قانون ، به من اطلاع هم بدهد.
من یک دخترم یک زنم. می خواهم مسافرت بروم می خواهم ماموریت بروم . نه خارج از کشور که در داخل. در شهری دیگر. اما هتل نمی توانم بروم. به زن تنها اتاق نمی دهند. باید از اماکن نامه ببرم یا در خیابان بمانم.
من یک زنم. یک همسرم. شوهرم همسر دیگری گرفته است و می تواند دو زن دیگر نیز داشته باشد و الی اخر همسر موقت! من می خواهم اما با یک مرد زندگی کنم و همه زندگی ام باشد و برای او هم همین طور. می خواهم خانواده ام را نگه دارم. من می خواهم متعهد بمانم و او هم متعهد باشد. نمی خواهم جزیی از حرمسرای یک مرد باشم. می خواهم همسرم باشد و همسر یعنی برابر و برابر درهر چیز حتی در تعهد. نه اینکه من مادر فرزندانش باشم. زن دیگری باشد برای مهمانی ها و افتخاراتش و زن دیگری برای لذات جنسی اش و ... . اصلا یک مرد متاهل که متعهد هم باید باشد چه نیازی به ازدواج موقت دارد؟
من یک دخترم. می خواهم ازدواج کنم اما عاشق مردی شده ام که ایرانی نیست. تبعه ای است از هر نقطه دنیا.آسیا، اروپاآ امریکا و ....اما اجازه ازدواج مرا با یک مرد خارجی باید هیات دولت بدهد.
من یک زنم. سلامتی جسم و روح حق هر انسان است. ولی من تا چندین بار از دست شوهرم مورد ضرب و جرح شدید قرار نگیرم و چندین گواهی پزشکی قانونی نداشته باشم نمی توانم از دادگاه بخواهم که شوهرم را به خاطر بدرفتاری محکوم کند و بتوانم جدا شوم. تا برای دادگاه ثابت نکنم که شوهرم مرا آزار روحی و روانی می دهد نمی توانم جدا شوم . و من نمی توانم به دادگاه ثابت کنم که شوهرم بدبین است و فحاشی می کند، تحقیرم می کند. همه ی این ها پشت درهای بسته خانه مان اتفاق می افتد و شاهدی ندارم.
من یک دخترم یک زنم. اما گواهی و شهادت من مورد قبول نیست. نمی توانم شهادت بدهم که در برابر چشمان من چه حادثه ای رخ داده. حتما باید دو زن باشیم تا گواهیمان پذیرفته شود آن موقع کامل شده ایم! می شویم برابر یک مرد!
من یک زنم. چگونه برای دادگاه باید بگویم که شوهرم رابطه نامتعارف جنسی از من می خواهد و من نمی خواهم. چگونه بگویم که مجبور می شوم به انجام رفتاری که از آن بیزارم. چگونه باید ثابت کنم. و تا نتوانم ثابت کنم نمی توانم جدا شوم. پس باید تحمل کنم؟
من یک مادرم. کودکم را به دنیا آورده ام. شیره جانم را مکیده است. کودکم دختری شیرین شده است ولی پدرش به خاطر تعصب قبیله ای اش دخترکم را به بهانه ناموس و شرف ، به بهانه بی آبرویی سر بریده است و افتخار می کند به این کار و برادرها و عموزاده هایش برایش هلهله ی غیرت سر می دهند. شوهرم قصاص نمی شود. نهایتا سه سال زندان که شاید عفو هم بخورد. چون پدر است! و پدر از قصاص به خاطر قتل فرزندش معاف می شود.
من یک زنم. ولی حتی این حق را ندارم به عنوان یک بشر، شخصی ترین مساله زندگی ام را خودم مدیریت کنم. اگر نخواهم با شوهرم به هر دلیل اعم از اینکه آزرده ام کرده یا هر دلیل دیگر رابطه جنسی داشته باشم محکوم می شوم به تمکین. حتی کسی نمی پرسد چرا نمی خواهی و من فقط محکوم می شوم.
من یک زنم. یک دخترم. اما ارزشم نصف یک مرد است! اگر آسیبی ببینم و مصدوم شوم، دیه ام نصف دیه یک مرد است. نمی دانم مگر خالقِ من به مردها دست ها و پاهایی اضافه تر داده است؟
من یک مادرم. دخترم کشته شده است. دختری که سال ها زحمتش را کشیده بویم تا بتواند امروز معلم باشد، مهندس باشد و ... و حالا باید نصف دیه قاتلش که مرد هست را بدهیم تا قصاص شود. 25 میلیون تومان بدهیم به قاتل دخترمان تا به کیفر برسد به خاطر قتل جگرگوشه مان!
من یک دخترم. من یک زنم . مرا به قیمت جهیزیه ای که برایم می گذارند به قیمت کاسه و بشقاب و تعداد لیوان و قاشق هایم ... می سنجند و حقیرم می کنند در حالیکه نمی دانم یک مرد با زن ازدواج می کند به خاطر عشق یا با وسایل خانه به خاطر راحتی؟
و این همه ی حقوقی است که من ندارم.
قانون همه ی حقوقی که باید داشته باشم را ندید می گیرد و به جایش، مهریه و اجرت المثل، صدقه می دهد.
مهریه را نمی خواهم که مرا کالایی در برابر می شمرند، و اجرت المثل را نمی خواهم که حقوق زحمات سال ها پخت و پز و شست وشو و بچه داری و شوهرداری است.
من اگر با مردی ازدواج می کنم، عشقم را به او می دهم و عشق او را می خواهم.
مهریه برایم معنا ندارد چرا که کالا نیستم که مبادله شوم و اگر همراه شوهرم هستم، پس همراه او و او همراه من، زندگی را می گردانیم. به خاطر خودم است که دوست دارم عشقم را نثار همسر و فرزندم کنم و اجرتی از این بابت نمی خواهم که مرا از مقام همراهی به یک خدمتکار در زندگی تنزل می دهد.
من یک زنم. توانمندم. می توانم مدیر باشم. وزیر بشوم، نماینده مردم باشم یا رییس جمهور. می توانم قاضی باشم. کسی که مرا آفریده، بزرگترین نعمت یعنی حق حیات را به من داده است. حق زندگی کردن. آنوقت مخلوقِ دیگر او، حق انتخاب و حق داشتن یک مَسندی را به من نمی دهد! خالقِ من تشخیص داده است که من آنقدر توانمندم که می توانم به وجود بیایم و باشم و مخلوقِ او، مرا ناتوان می داند و احساسات مرا بهانه می کند برای ممانعت از قضاوت. احساساتی که مرا کامل تر کرده است نه ناقص.
من یک دخترم یک زنم. می خواهم شاد باشم و بخندم. قهقهه بزنم. شاد بودن حق من است. دویدن حق من است. می خواهم دوچرخه ام را بردارم و کوچه باغ ها را رکاب بزنم بی هیچ دغدغه. رنگ های شاد را دوست دارم و آن حق من است.
می خواهم آفتاب را حس کنم. از آفتاب سهم دارم. می خواهم در فضای باز ورزش کنم، بدوم و این همه سهم من است از زندگی.
قیم نمی خواهم. باور کنید خودم می دانم کجا خوب است بروم و کجا خوب نیست. دوست دارم در ورزشگاه هم پای برادرم، همسرم و پدرم برای تیم ملی ام شادی کنم و فریاد بزنم. می خواهم تنها بروم سفر، تنها بروم پارک قدم بزنم وقت هایی که دلم گرفته است بی آنکه چشمی هرز نگاهم کند و کلامی هرز بشنوم.
باور کنید خودم می توانم از خودم دفاع کنم. می دانم چگونه باشم. می دانم چه بپوشم. کجا بروم.
من یک دخترم، یک زنم، یک همسرم، یک مادرم.
من نیمی از جامعه ام.
من یک انسانم.
توضیح: قصدم از نوشتن این متن، تحلیل حقوقی نبوده ، که بارها در این باره حقوقی بحث کرده ام.
این متن، تنها واگویه هزاران زنی ست که هر روز با آن مواجهیم ... زنانی که شاید حرف هایشان را شنیده ایم، دیده ایم ولی به سادگی از کنارشان گذشته ایم...