من با آن چه می گویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی. ولتر سفرها و گذرها - نقطه سر خط

نقطه سر خط

یادداشت های مهرنوش نجفی راغب


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سرزمین دوچرخه، آسیاب های بادی، قایق و ... گُل

جمعه 28 مرداد 1390 8:18 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سفرها و گذرها نظرات: 1 نظر چاپ

و اما قرار بود از سفرم بگویم که تا الان فرصت نشد. البته پیش از هر چیز بگویم که این سفرِ من مانند سفر قبلی ام به انگلیس و اسکاتلند، هیچ ربطی به شورای شهر نداشته و کاملا شخصی و با هزینه شخصی بوده است. (این توضیح به دلیل آن است که یکی از شهروندان عزیز در مطلبی در وبلاگش نوشته بود: نجفی راغب از صدقه سریِ شورا به سفرهای خارجی می رود ... )

در هر حال اینجانب تا کنون هیچ سفر خارجی ای از طرف یا با هزینه دولتی یا شورای شهر و شهرداری نرفته ام.

                                                     ***

 حدود یکماه پیش برای ارائه مقاله و شرکت در کنفرانسی راهی هلند شدم. موضوع مقاله ام درخصوص خشونت پنهان علیه زنان بود که اشاره دارد به خشونت های خانگی. پژوهشی که نشان می داد متغیرهای تاثیرگذار بر خشونت های خانگی یا پنهان چیست. درواقع پژوهشی که با روش spss صورت گرفته و نمونه آماری آن هم زنان شهر همدان بود.

کنفرانس سه روز بود. بعد از کنفرانس، یک روز را اختصاص دادم به دیدن.  هلند کشوری کوچک است و در عرض یک روز، چند شهر آن را رفتم. با ترن رفت و آمد آسانی داشتم. شهرهای آمرسفورت، اوترخت، خُ دا(شهر شمع و پنیر)، آمستردام و روتردام و دِن هاخ یا همان لاهه ی خودمان!. واقعا کشوری زیبا و آرام است. فکر می کنم اگر کسی دنبال یک سزرمین رویایی است می تواند هلند را انتخاب کند.

 همه جا سبز و مملو از گل با رودخانه های بسیار و آسیاب های بادی.


 آسیاب های بادی(مسیرِ آمستردام-بروکسل)


 هلند کشوری ست که از سطح دریا پایین تر است و آمستردام شهری ست که خیابان هایش به وسیله ی رودخانه از هم جدا می شوند. در آمستردام به دلیل رودخانه های متعدد، بیشتر مردم قایق هم دارند و به ویژه در روزهای تعطیل  قایقرانی می کنند.

آمستردام شهر رودخانه ها


کشور دوچرخه است. بیشترین رفت و آمد مردم در همه شهرها با دوچرخه است. همه شهرها مسیر عبور دوچرخه دارند  و زن و مرد و پیر و جوان با سادگی تمام  سوار بر دوچرخه در رفت و آمد هستند. 

مسیرِ  زیبای دوچرخه ای که من صبح ها طی می کردم :)- بگذریم از امنیتی که وجود داشت ...


چند مورد  هلند را با بیشتر کشورهای اروپایی متفاوت کرده. هلند جزِء اولین کشورهایی ست که ازدواج همجنس گرایی در آن به رسمیت شناخته شده. در هلند استعمال حشیش در کافه ها ممنوع نیست و همچنین تن فروشی در آن کاملا قانونی ست. درواقع به نوعی برخی خط قرمزها در هلند وجود ندارد. این معنا نیست که شما امنیت ندارید. امنیتی که شما حتی در شب حس می کنید متاسفانه باید بگویم اینجا(ایران) در روز ندارید. (حقیقت تلخی ست ولی باید پذیرفت تا بتوان راهکارهایی برای بهبود و اصلاح داشت). 

البته هیچکدام از موارد فوق (استعمال حشیش و تن فروشی و ...)مورد تایید اینجانب نیست و به طور مثال گفتم که خودفروشی، قانونی ست.این موضوعِ باعث شد که من به دلیل آنکه مخالف چنین بحثی هستم(تن فروشی)، با فعالان اجتماعی وارد مباحثه شوم. به دلایل متعدد این موضوع برایم قابل قبول نیست و با قانونی بودن تن فروشی مخالفم. چرا که معتقدم قانونی کردن و به رسمیت شناختنِ تن فروشی به نوعی بردگی جنسی را رواج می دهد و ... مباحثی دیگر که فعلا دراین مقال نمی گنجد و در فرصتی دیگر به آن خواهم پرداخت.

 

موزه ونگوگ(که من نقاشی هایش را از همه نقاش های اروپایی بیشتر دوست دارم) نیز در امستردام است. می دانید که ونگوگ، هلندی بوده است. .وقتی هلند را ببینید متوجه می شوید که رنگ های تابلوهای ونگوگ از کجا نشأت گرفته است.



دیوان بین المللی دادگستری_لاهه

اینجا دیوان بین المللی دادگستری (ICJ) در لاهه است. همان دیوان معروف لاهه. جاییکه بیشتر دانش آموختگان حقوق بین الملل دوست دارند از نزدیک ببینندش.  :)

این ساختمان درواقع کاخ ملکه هلند بوده که بعدها در اختیار دیوان قرار داده شده است. دیوان بین المللی دادگستری از ارکان اصلی سازمان ملل متحد است.

 در لاهه(که البته تلفظ هلندی آن دِن هاخ است) ایرانی زیاد بود و از ظاهرشان هم معلوم بود کارمندان سفارت و خانواده هایشان بودند و  عموما هم در فروشگاه های بزرگ لاهه در حال خرید! 

راستی، سوالی که برایم ایجاد شد اینکه مگر دیپلمات ها نباید به انگلیسی مسلط باشند؟ چون متاسفانه در فرودگاه آمستردام دو تا از دیپلمات های سفارت ایران(حال از کت و شلوار چروک و نامرتبشان که بگذریم)حتی از پاسخگویی به سوالات ابتدایی کارمند فرودگاه در خصوص ساعت پروازشان هم عاجز بودند! فقط این امید را دارم که این ها استثنا بوده باشند! :(

لاهه  به دلیل وجود دیوان بین المللی دادگستری و همچنین دیوان کیفری بین المللی، علاوه بر آنکه یک شهر بین المللی است، پایتخت سیاسی هلند نیز هست و سفارتخانه ها در این شهر واقع شده اند.

لاهه یک شهر ساحلی هم هست و ساحل بسیار زیبایی دارد.


در آمرسفورت با لطف یکی از دوستان شرایطی فراهم شد تا بازدیدی از شهرداری و شورای شهر آن داشته باشم. شهردار آمرسفورت بسیار خوش برخورد بود.( روز اول کنفرانس هم حضور پیدا کرد و به همه خوشامد گفت.) 

شهرداری در اینجا هم مانند اسکاتلند بیشتر امور شهر را در دست دارد. از صدور شناسنامه و امور ثبت احوال که من از آن بازدید کردم تا ارائه هرگونه خدمات اجتماعی(که از این بخش هم بازدید نمودم).

شورای شهر هم بسیار قدرتمند است و تقریبا همه امور شهر زیر نظر شورای شهر است. به واقع یک پارلمان کوچک محلی.


اعضای شورای شهر آمرسفورت که فقط 150 هزار نفر جمعیت دارد 60 نفر است. 



آمرسفورت



در هلند رسم براین است که هر کس از مدرسه فارغ التحصیل می شود کیفش را با یک پرچم تا مدتی از سردر خانه اش آویزان می کند. فکر کنید اگر این رسم در ایران رواج داشت، از آنجا که سرعت علم در کشورمان بالاست! و به لطف ازدیاد دانشگاه های ریز و درشت اعم از دولتی و روزانه و شبانه و آزاد و غیر انتفاعی و علمی کاربردی و پیام نور و پاره وقت و مجازی و ... که تند تند هم مدرک صادر می کنند،باید سردر بیشتر خانه های شهر پرچم و کیف آویزان بود و شهر به تاناکورایی بزرگ شباهت پیدا می کرد!!



  یکی از خانه های زیبای هلندی  


نمای زیبای خانه ها با گل. سردر مغازه ها و خانه ها همه با گل تزیین شده اند(مشابه اسکاتلند)


منشور صلح واقع در مجاورت دیوان بین المللی دادگستری در لاهه

دورتادور این منشور نام کشورهایی که تاکنون اساسنامه دیوان را پذیرفته اند نوشته شده است. نام ایران هم در کنار نام اندونزی و عراق درج شده.


یک روز را به بازدید از یک مرکز که به زنان مورد خشونت واقع شده ،خدمات بعد از رفع بحران ارائه می دهد اختصاص دادم. یکی از دوستان به دلیل اینکه مقاله ای که ارائه دادم در این رابطه بود این موقعیت را فراهم کرد تا بتوانم در این رابطه و موقعیت خانه های امن و ارائه خدمات اجتماعی به زنانی که در هلند مورد خشونت قرار می گیرند اطلاعاتی به دست آورم تا بتوانم در ایران به کار گیرم. ولی حقیقتا بعد از بازدید از این مراکز سلامت، به این نتیجه ی تلخ بیشتر رسیدم که درخصوص حمایت از زنان و کودکان مورد خشونت واقع شده و آسیب دیده ،ما کجا و این ها کجا! در این خصوص و وضعیت خانه های سلامت و مقایسه وضعیت ایران و هلند در پست جداگانه ای خواهم نوشت.


از هلند با ترن به فرانسه رفتم. در مسیر، از بلژیک و پایتخت آن یعنی بروکسل گذشتم. در پُست بعدی باز از سفر می گویم.






اینجا، نقطه ی صفرِ مرزیِ ایران و افغانستان

پنجشنبه 12 فروردین 1389 3:54 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سفرها و گذرها نظرات: 5 نظر چاپ

زاهدان و کُلا سیستان و بلوچستان، استانی است که کمتر کسی آن را برای سفر انتخاب می کند. و اگر کسی هم قصد سفر به آنجا را به هر دلیل داشته باشد با کلی اما و اگر و پیشنهاد و نصیحتِ دوست و آشنا مواجه می شود که نرو و اگر هم می روی خیلی مواظب باش و ...

 چرا بایستی اینقدر هراس  از این منطقه را در دل مردم ایجاد کرد؟ هراس هایی که باعث شده فرصت سرمایه گذاری بخش خصوصی از آن گرفته شود. توریست و گردشگر را با وجود مکان ها و طبیعت خاص خودش و حتی بازار خریدش از دست بدهد و بخش دولتی هم نیز کمتر توجهی به این استان محروم ننموده و صنعت و کشاورزی در این استان حمایت نمی شود و شکل نمی گیرد. 

 

مراسم رقص چوب(بُراسان،مسیرِ زاهدان-میرجاوه)

می خواهم کشفش کنم رازهای سرزمینی که روزی زادگاه رستم های شاهنامه ام بوده اند و خاستگاه نخستین تمدن بشری ست.

 شب قبلش را رفته بودیم ُبراسان، حد فاصل زاهدان-میرجاوه و شاهد یک مراسم سنتی بودم. و فردایش با لطف و هماهنگی خانم زیرکی(عضو محترم شورای شهر زاهدان) یک ماشین با راننده و یک بَلدَِ محلی همراهم می شوند. از شهر زاهدان خارج می شویم و جاده ی زابل را پیش می گیریم. راننده، شیعه و سیستانی ست و راهنما،  بلوچ است و اهل تسنن. ارتباط دوستانه ی خود را بارها مثال می زنند که بلوچ ها و سیستانی ها و شیعه و سنی  در این استان، در کنار هم با آرامش زندگی می کنند و مشکلی با هم ندارند اما چرا و کدام دست است که نمی خواهد این ها با یکدیگر در آرامش باشند؟

در حدود 105 کیلومتری  زاهدان  و بعد از گذشت از پاسگاه شیله  به تاسوکی می رسیم. در همین محل بود که 25 اسفند 1384  ، ریگی و گروهش  حادثه خونین تاسوکی را آفریدند. حوالی ساعت 10 تا 11 شب با لباس و ماشین نیروی انتظامی جلوی  خودروهای عبوری را گرفته، زنان را رها و همه ی مردان را که شامل 22 نفر اعم از پیر و جوان بود به رگبار می بندند و  دست کم 6 خودرو را آتش می زنند. یادمانی برای 22 شهید درست شده بود. درست در همان محلی که کشته شدند. این فاجعه ی دلخراش و این آتش سوزی مهیب در حالی رخ داد که  از جنوب تا پاسگاه شیله 5 کیلومتر و از شمال تا پاسگاه تاسوکی 15 کیلومتر فاصله است وضمن آنکه درعرض این یکی دو ساعت که حادثه رخ داده  ماشین های دیگری که متوجه شده  برگشته بودند و قطعا پاسگاه ها را در جریان گذاشته بوده اند. راننده ای که با ما بود توضیح داد که نیم ساعت بعد از حادثه به محل رسیده بود و همه ی صحنه های دلخراش را به یاد داشت  حتی اینکه رد ماشین ریگی به جا مانده بود و مثلا پای آن درخت پارک کرده بود و ... توضیح داد که فقط مردها را کشته بودند و زنان را برده بودند طرف دیگر جاده و رهایشان کرده بودند بدون هیچگونه  تعرض و آزار. اما از به یادآوری  22 پیکر در خون غلتیده، اشکش جاری می شود ... 

 

یادمان کشته شدگان حادثه ی تاسوکی(در خود ِمحل حادثه)

اینکه هدف ریگی چه بوده موضوع بحثی است که نه راننده جواب آنرا دقیق می دانست و نه راهنما.  اما آنچه که می گویند و شایع شده بود اینکه هدف ریگی ترور استاندار وقت، بوده  و اینکه  حتی فرماندار هم در بین مجروحان بوده که از حادثه نجات پیدا کرده است.(این مورد صرفا گفته های اهالی منطقه بود که برایم تعریف می کردند و از صحت و سُقم آن اطلاع ندارم)

می گویند از اینجا به سمت شرق که بروی(سمت بیابان) تا مرز افغانستان 5 ساعت راه است و گروه ریگی بعد از حادثه از اینجا می روند به سمت مرز  که خارج شوند. حتی تعدادی شان ساعت ها در بیابان گم شده بودند ...

شهرِ سوخته 

و شهرِ سوخته... شهری با تمدن ۵ هزار ساله. خاستگاه تمدن بشری. تا پیش از کاووش های شهرِ سوخته، تصور می شد که منطقه ی میان رودان(بین النهرین) خاستگاه تمدن است اما کاووش های این شهر باستانی  این  فرضیه ی قدیمی را رد کرد.  

بیشتر شهر که تقریبا همه ی شه   رزیر خاک بود و مانند شهر هگمتانه ی همدان از دل خاک بیرونش نیاورده بودند. که البته از آنجاییکه نگهداری مناسبی از آثار تاریخی و باستانی نمی شود و در اثر بی مبالاتی و کم توجهی مسئولان ذیربط دچار آسیب های شدید می شوند و در معرض تخریب قرار می گیرند همان به که زیر خاک مدفون بمانند شاید نسل های آینده قدر این آثار را بدانند و آن موقع سر از خاک بیرون آرند.  

  

هامونِ خشک! 

 دریاچه ی هامون، روزگاری دریاچه بزرگ و پر آبی بود  که با زمین های حاصلخیز اطرافش،  روزهای خوش و شادی را برای اهالی اش  به همراه  داشت و حتی یکی از دلایل شکوفایی و رشد شهر سوخته  پر آبی  دریاچه ی هامون بوده است که در جوار آن ساخته شده بود. اما امروز به برهوتی از غم تبدیل شده است ... می گویند تا سیزده سال پیش هم آب داشت و خشک نشده بود اگرچه به دلیل سدهایی که افغانستان بر هیرمند زده بود و در نتیجه آب کمتری وارد ایران می شد، آب این رود پایین آمده بود زمین های اطراف با کم آبی مواجه شده بودند؛ اما با زدن چهارمین چاه نیمه در بالادست، این دریاچه هم خشکید. منظور از چاه نیمه ، چیزی شبیه سد است که محلی ها به آن چاه نیمه می گویند. تا کنون 4 چاه نیمه در این حوالی برای کشاورزی، زده شده که همان باعث خشک شدن دریاچه گردیده است. 

 

دریاچه ی هامون که روزی پر آب بود و امید محلی ها و امروز به کویری خشک مبدل شده است  

روستاهایی که نزدیک دریاچه  هامون هستند با خشکی مواجه اند و زمین هایشان تشنه. در عوض به دلیل چاه نیمه ها، در منطقه ی زهک  که بالاتر از دریاچه ی هامون قرار دارد، وضع کمی بهتر است و دست کم سبزیِ کم رنگی را بر پهناور دشت، می بینی ... راهنما اهالی  یکی از روستاهای نزدیک دریاچه ی هامون است  و با حسرت  از روزهای جوانی اش می گوید که آب دریاچه برایشان ارزش طلا داشت ...   

 

یکی از چاه نیمه ها- مسیر زهک

 

در میانه ی راه و در مسیر جاده ناگهان حدود 40 یا 50 مرد افغان را دیدیم که پشت سر یک تویوتای نیروی انتظامی پیاده دارند حرکت می کنند. مشخص می شود این ها آواره های افغانی هستند که با تمام پس اندازی که جمع کرده بودند و به امید واهی قاچاقچیان انسان از مرز گذشته و غیر مجاز وارد خاک ایران شده اند. به امید ماندگاری و پیدا کردن کاری و فرستادن پول برای خانواده هایشان در افغانستان و حالا بعد از سه روز و شب آوارگی و گرسنگی و تشنگی در بیابان های سیستان، توسط نیروی انتظامی دستگیر شده اند. یاد حادثه ی سال گذشته می افتم و مصاحبه با آن مرد افغان و استیصالش و... خارهای گز، یکباره موج غم می شود...  

 

 رودخانه ی هیرمند- مرز ایران و افغانستان 

در کهک، روستای مرزی ایران و افغانستان، میهمان اسماعیل و فاطمه می شویم. با پنیر و نان محلی.  زن و شوهری  از تبار سیستانی ها. زن شیعه است و مرد سنی. و این موضوع  (ازدواج شیعه و سنی) در اینجا زیاد است. و حقیقتِ گفته های راننده و راهنما را در بین مردم این روستا به عنوان یک نمونه می بینم. بدون هیچ اختلافی ... بسیار مهربانند، در جمع صمیمی شان ذره ای احساس نا امنی نمی کنم ...  فاطمه در مرز 25 سالگی است و 4 فرزند قد و نیم قد دارد.  بیشتر وقت زنان در خانه می گذرد و بعضا سوزن دوزی می کنند  و با دست ها و چشم هایشان، نقش هایی می زنند که بسیار زیباست. مردان سیستانی، بلند قامت و تنومندند. اگر زمینی داشته باشند کشاورزی می کنند  اما بیشتر جوان ها بیکارند و یا از آن سوی مرز، چای کله مورچه ای و کافی میکس و ترشی انبه و قهوه می آورند برای فروش در بازارچه ی میلک. می گویند قبلا که مرز باز بود بنزین و گازوییل می بردیم افغانستان اما حالا مرز بسته ست ...

اسماعیل هم همراهمان می شود و می رویم دیواره ی مرزی را ببینم. از خانه ی اسماعیل تا مرز 2 دقیقه راه است. دیواری  بُتُنی به ارتفاع 3 متر، بالای دیوار سیم خاردار کشیده شده و می گویند بین سیم خاردارها برق هم کشیده شده است. این دیوار با تجیهزاتش، مرز ایران و افغانستان است که از حرمک (پایان مرز پاکستان و ابتدای مرز افغانستان) تا بازارچه ی مرزیِ میلک ادامه دارد. چیزی حدود 120 کیلومتر دیواره ی مرزی. و ادامه ی آن از میلک به سمت شمال نیز در دست احداث است. آیا این دیوار برای جلوگیری از ورود غیر قانونی اتباع افغانی ست؟ برای ممانعت از قاچاق مواد مخدر؟ ... نمی دانم در هر صورت برای هر کدام است، هردو مورد هنوز اتفاق می افتد ، حتی با وجود  این دیوار. فقط راه قاچاق بنزین و گازوییل را برای محلی ها بسته که با وانت هاو تویوتاهایشان به افغانستان حمل می کردند. و حالا ماشین ها درِ خانه ها خوابیده و جوان ها روزهایشان را با کسالت و بیکاری زیر آفتاب سپری می کنند.

باید برگردیم. فاطمه و اسماعیل اصرار دارند ناهار را پیش آنها بمانیم. اسماعیل می گوید که ماهی تازه آورده و مهمانشان باشیم. ولی وقت کمی که داریم  مانع از ماندنمان می شود. از بچه های فاطمه عکس می گیرم .

در راه برگشت، دریاچه ی هامون را رد می کنیم، آفتاب است و بیابان ... 

زمزمه می کنم:

 چشم ها / در انتظار احیای دوباره ات/ هر روز تا انتهای دشت  را/ با اشک هایشان/ ُغسل می دهند/ هامون برخیز/ زنده بمان.

و... بچه های معصوم نقطه ی صفر مرزی ایران و افغانستان_کهک

 

بهشت در مرداب!

جمعه 20 شهریور 1388 3:54 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سفرها و گذرها نظرات: 3 نظر چاپ

سفر کوتاهی داشتم به انزلی و تالاب زیبایش که شهره ی جهانی است و در اثر بی تدبیری و بی توجهی در خطر است.  

 

بهشتی که در همین زمین و همین نزدیکی پیدایش می کنی. 

 

 

 

و نیلوفرهای آبی که سودجویان  آنها را هم در امان نمی گذارند...   

 

و پرندگانی که روی آب لانه ساخته اند... چه قدر  زندگی ساده است...  

 

 

 

تو - آرامش- سکوت 

  

 

سفری به قلب تاریخ باستان ایران

یکشنبه 23 فروردین 1388 1:46 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سفرها و گذرها نظرات: 8 نظر چاپ

پس از دید و بازدید های نوروزی- سیاسی تا خیلی نگذشته  از سفرم بگویم. سفرم طولانی بود و دیدنی ها ی زیادی بود و لذت بردم  که تنها فرصت می کنم چند مورد که برایم خاطره اند را بازگو کنم.

 

مسیر بسیار زیبای سردشت و لالی 

لحظه سال تحویل را در کنار بزرگترین معبد خشتی و آجری جهان، زیگورات چغازنبیل و با سفره ی هفت سین کوچکی که  در آخرین لحظات سال 1387 از بچه های شوش خریداری شد تحویل کردیم. لحظه سال تحویل نه رادیو داشتیم نه تلوزیون. حقیقتا قیدش را زده بودیم. و البته فرقی هم نمی کرد چون گفته شده که امسال هم مانند سال قبل، در تلوزیون از ساز و دهل و شلیک توپ برای اعلام سال تحویل خبری نبوده و در سکوت بی معنایی اعلام شده که سال 1388 آغاز شده است! و ظاهرا سردرگمی هم برای بیینندگان ایجاد شده و بالاخره متوجه نشده اند که سال تحویل شده یا نه؟! به هر حال این دست شاهکارهای صدا و سیمای ملی!!!!! دیگر تکراری شده و به نظر می رسد اینگونه برخورد ها، تبلیغ غیر مستقیم ماهواره است!! 

زیگورات چغازنبیل و کژسلیقگی میراث فرهنگی (سطل آشغال را ببینید) 

و اما معبد زیگورات چغازنبیل یکی از شاهکارهای معماری دوره ی عیلامی هاست و شکوه خاصی دارد. متاسفانه رها شده است و به درستی از آن محافظت نمی شود. یک راهنما ندارد تا برای گردشگران و بازدیدکنندگان توضیح دهد. حتی بروشوری هم برای ارایه وجود. هیچگونه امکانات برای بازدیدکنندگان موجود نیست. و تنها در بیابانی برهوت و زیر تیغ آفتاب رها شده. تنها چند درخت خود رو در نزدیک این بنا بود که توانستیم در زیر آن بنشینیم و چشم به زیگورات، سالمان را تحویل کنیم! حتی تابلوهایی که به درستی گردشگران را هدایت کند و یا جاده را نشان دهد وجود ندارد. و بسیاری از مسافران خوزستان اینجا را نمی شناسند و در واقع شناساننده ای هم موجود نیست.

آرامگاه یعقوب لیث

در 10 کیلو متری دزفول و در برهوتی دیگر، بنای آرامگاه یعقوب لیث صفاری قرار دارد. یعقوب لیث بنیانگزار سلسله صفاریان و اولین حکومت ایرانی پس از ورود اعراب به ایران است. همچنین اولین حکمرانی است که پس از 200 سال زبان رسمی را به فارسی برگرداند.  

 

 بنای آرامگاه یعقوب لیث در شاه آباد

این بنا نیز رها شده است. در حالیکه می تواند با رسیدگی و تبلیغ، یکی از جاذبه های گردشگری منطقه باشد. هیچگونه امکانات رفاهی برای گردشگر وجود ندارد و محوطه خشک و برهوت است در حالیکه می توان محوطه ای زیبا و سرسبز و باغی گلکاری شده برای آن ایجاد نمود. داخل بنا وضعی اسفبارتر دارد که در عکس زیر مشهود است. مردم محلی اینجا را زیارتگاه می دانند و باور دارند که امامزاده ای ست با نام شاهزاده قاسم. و برای آنکه بنا مورد تخریب قرار نگیرد و بیش از این از بین نرود و خشم محلی ها را موجب نگردد،هنوز با عنوان امامزاده برای محلی ها مورد استفاده قرار می گیرد. و تابلوی امامزاده قاسم درکنار تابلوی آرامگاه یعقوب لیث قرار دارد!  

گردنه های زیبا و دیدنی دهدز 

 کول فرح

محوطه ای باستانی در ۷ کیلومتری ایذه. مربوط به دوره ی عیلامی. و طبق موارد قبلی، رها شده و هیچگونه حفاظتی از آن نمی شود. تنها تابلوی کمرنگی از میراث فرهنگی وجود دارد که یک توضیح 3 سطری درباره محوطه بر ان حک شده است که آن هم اطلاعاتی غلط و اشتباه!!! راهنما نیست و هیچ چیز دیگر مبنی بر حضور سازمان میراث فرهنگی وجود ندارد. حقیقتا استان خوزستان یکی از ضعیف ترین استان های کشور در راستای معرفی و حفظ و نگهداری آثار باستانی است. اگرچه در سراسر کشور آثار باستانی در معرض خطرند و تقریبا فراموش شده اما این استان از همه جا بدتر است و بسیار مایه تاسف.  و باز NGO ها که بار کم کاری ادارات را بر دوش می کشند، بدون هیچ چشمداشتی. منظورم سازمان مردم نهاد آریاپیر است. 

 پیرمردی در بدو  ورود از ما استقبال می کند. اسمش را نپرسیدم و بر اساس ان جی اویش  او را آریا پیر صدا می زدم. آریا پیر سالیان سال است که همین جا زندگی می کند، در کول فرح. اینجا روستای کوچکی بوده در کنار این آثار تاریخی دوره ی عیلامی. حال از روستا فقط خانه ی آریا پیر مانده و همه رفته اند و کوچ کرده اند. اما آریا پیر به دلیل توصیه گریشمن و علاقه ای که به حفظ این آثار تاریخی دارد همین جا مانده و داوطلبانه به عنوان راهنما برای بازدیدکنندگان توضیح می دهد. او از لرهای بختیاری است. و با لهجه ی شیرینی برایمان از تاریخ اینجا و از خاطراتش با گریشمن و از درد دل هایش و گلایه هایش از سازمان میراث فرهنگی که هیچ توجهی به اینجا ندارد و نا آگاهی بازدیدکنندگان که بعضا او را جدی نمی گیرند، می گوید.  

آریا پیر سواد ندارد اما اطلاعات بسیاری از محوطه های باستانی ایذه به خصوص کول فرح دارد و همه را هم مدیون گریشمن می داند که در سال 1345 به اینجا آمده و 15 روز در کلبه ی کوچک آریاپیر سر کرده و  به بررسی و تحقیق این محوطه پرداخته و اطلاعات خود را به آریا پیر منتقل کرده است. و آریا پیر هم به دلیل بی توجهی و بی اهمیتی سازمان های متولی دارد اطلاعات بار ارزش خودش را نوه اش آموزش می دهد تا دست کم در این وانفسای بی توجهی مسئولان، سینه به سینه منتقل شود شاید روزی سازمان میراث فرهنگی و متولیان امر، از خواب بیدار شوند. آریا پیر تمام نقش ها و کتیبه ها را توضیح می دهد. و عنوان می کند که پشت کوه نیز آثار بیشتری وجود دارد و تقریبا می شود گفت بیش از 100 خانه  و هم چنین دو گور دسته جمعی که مربوط به درگیری ای که بین آشوریان و ایلامیان اتفاق افتاده است می باشد.  

کتیبه ها و نقش های دیگری نیز وجود دارد که هرکدام داستانی دارد و همه را گریشمن برایش توضیح داده است. گفت که همه ی این کوه ها را با گریشمن گشته است. و چه قدر وی را دوست داشت و می گفت چه مرد فروتن و افتاده حالی بود و اینکه هیچ هموطنی به من چیزی یاد نداده اما او که خارجی بود و مسلمان هم نبود به من کلی چیز یاد داد حتی علایم خط عیلامی را.  

 تعریف های آریاپیر آنقدر شیرینند که دلم می خواهد فقط بشنوم و او هم از اینکه بازدیدکننده ای به حرف هایش گوش می دهد خوشحال است. چرا که می گوید بازدیدکنندگانی که می آیند اصلا نمی پرسند اینجا چیست و فقط نگاه می کنند و می روند و دل خود را به اطلاعات غلطی که بر روی تابلوی میراث فرهنگی حک شده خوش می کنند.

آریا پیر لباس محلی به تن دارد و شاید به همین دلیل، بازدید کنندگان فکر نمی کنند که او می تواند یک راهنمای تمام عیار باشد و او را با یک فرد عامی اشتباه می گیرند. 

 لهجه ی لری آریاپیر دقیقا لهجه ی افراد یکی از سریال های  مثلا طنز تلوزیون است که یکی دو سال پیش پخش می شد. و باز دلم از دست صدا و سیما خون می شود. 

 فکر می کنم این آریا پیر که به عشق این آثار اینجا مانده و وظیفه ای بر خود احساس می کند ارزشی بسیار والا دارد و چه قدر فرق می کند با سازندگان برنامه های مثلا طنزی که خمیر مایه طنزشان! به سخره گرفتن پوشش و لهجه و آیین آریا پیر است. و حقیقتا که باید سازندگان آن سریال و مدیران صدا و سیما شرمنده باشند.  

همیشه آدم هایی هستند که ما به آنها مدیون باشیم. 

                                                                                                                                        

ساحل گیسوم و ما انسان ها.....

جمعه 29 شهریور 1387 8:58 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سفرها و گذرها نظرات: 2 نظر چاپ

  اینجا جنگل ساحل گیسوم گیلان است.  

 

اما پیش از آنکه بتوانی از زیبایی و آرامش جنگل ساحل گیسوم  لذت ببری این مناظر   

أزارت می دهد......