من با آن چه می گویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی. ولتر نقطه سر خط

نقطه سر خط

یادداشت های مهرنوش نجفی راغب


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

در سالگرد احیای شوراها

چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389 3:55 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: جامعه نظرات: 1 نظر چاپ

 روز شنبه،  من همراه جمعی دیگر از اعضای اصلاح طلبِ شوراهای کشور ، دیداری با آقای خاتمی داشتم. در این جلسه که در یک فضای صمیمی و در دفتر آقای خاتمی تشکیل شد، ایشان از شوراها گفتند و تلاشی که شد تا این نهاد مردمی بعد از 20 سال دوباره شکل بگیرد. من و برخی دیگر از اعضای سایر شوراها هم درخصوص مسائل و مشکلاتی که برای شوراها ایجاد شد و ایجاد شده صحبت کردیم. به هر حال این دیدار، در سالگرد شوراها و تنها به پاسداشت زحمات ایشان بود برای احیای شوراهای شهر و روستا.  

مرتبط : شوراها و خاتمی- معصومه ابتکار 

  

نهالِ شوراها در خطرِ منافع و مقاصدِ گروهی و سیاسی

پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 7:32 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: شهر و شورا نظرات: 1 نظر چاپ

امروز نهم اردیبهشت روزِ شورا و روزِ احیای دوباره ی شوراهای شهر(انجمن های شهر سابق) است که در سال 78 و در دولت آقای خاتمی، این مهم (اصولِ 100 تا 106 قانون اساسی که تا آن روز از اصولِ معطّل مانده محسوب می شد) اجرایی گردید. از آن روز تا کنون سه دوره انتخابات شوراهای شهر و روستا برگزار شده است و اکنون در آخرین سالِ دوره سوم شوراها شاید بتوان نقدی هرچند کوتاه داشت.

( اینکه شوراها  چه جایگاهی داشته و دارند و ارتباط مردم و شورا و ...  را در مصاحبه ی تلفنی با روزنامه بیان کرده ام  و البته متاسفانه آنچه در روزنامه چاپ شده بود، غلط و اشتباه نگارشی و انشاییِ زیاد داشت و حتی یکی دو جمله ی اینجانب، تغییرِ معنایی پیدا کرده بود!! )

درهرحال اینکه آنچه امروز به عنوان شوراها وجود دارد و انجام وظیفه می کند با نگاه و هدف قانونگزار و آنچه در اصول 100 تا 106 قانون اساسی آمده است بسیار تفاوت دارد. شوراهای شهر امروزه به مثابه تنها یک نهاد نظارتی بر شهرداری ها قلمداد می شوند در حالیکه پُرواضح است برای اداره ی یک شهر به نگاه کلان تری نیاز است. درواقع اینکه شورای شهر تنها شورای شهرداری نیست. اگرچه در طول این مدت بعضا شوراها با سایر ادارات و با تعامل با یکدیگر سعی بر اجرایی شدن و مدیریت مطلوب تر برای شهر را داشته اند اما تعامل و همکاری شهرداری با سایر ادارات کافی نیست و برای یک مدیریتِ مطلوب، جلوگیری از موازی کاری و در نهایت رسیدن به نتیجه ی بهینه، مدیریتی واحد که البته همراه با مشارکت مردمی باشد لازم است. مدیریت واحد شهری، که سال هاست فقط از آن نام برده می شود اما هنوز محقق نشده است.

اما در کنارِ عدم وجود یک مدیریت واحد و نگاه تک بُعدی به شوراها، در این سه سال (دست کم در همدان)، نگاه برخی مسئولان ارشدِ استانی به شوراها در راستای تضعیف بوده و جایگاه شوراها به عنوان مردمی ترین نهاد آنچنان که باید رعایت نشده است.

ورود به حیطه ی وظیفه ای شوراها و اخذ تصمیمات و هم چنین عدم دعوت از شورای شهر در بسیاری از مراسم و برنامه ها و جلسات را می توان به نوعی نادیده گرفتن رای مردم تلقی کرد. یک عضو شورا مانند یک نماینده مجلس از روزیکه به عنوان منتخب توسط مردم درنظر گرفته می شود، دیگر صرفا یک جایگاه شخص حقیقی را ندارد، درواقع نماینده ی مردم است و نماینده یک شخصیت حقوقیِ برآمده از مردم به نام شورای شهر می باشد. نادیده گرفتن مجموعه ی شورا نادیده گرفتن آرای مردم ست که از همان روزهای نخست و انتخاب شهردار، شورای شهر را با چالشی بزرگ مواجه ساخت.

در کنار تحمیل دیدگاههای برخی افراد )خارج از مجموعه ی شورا (در راستای منافع گروهی، محدود کردن وظایف شورا به چند وظیفه ی خاص نظارتیِ بر شهرداری، خطر بزرگی ست که دیر یا زود این نهال را می خشکانَد. نهالی که با اعتماد مردمی شکل گرفته و با مشارکت آنان و هم چنین با احترام به آرای مردم از سوی دولتمردان، بایستی آبیاری شود و قد بکشد ...

وافته ی ۱۱

سه شنبه 31 فروردین 1389 4:56 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سروده ها چاپ

پرنده ای کوچکم. 

بال هایم،  

پرواز را به تبعید فرستاده 

و زندانِ حنجره ام، 

آوازش را به زنجیر کشیده. 

آوازی که، 

 فرصتی برایش نیست. 

غروب نشده، 

اعدام می شود.

اینجا، نقطه ی صفرِ مرزیِ ایران و افغانستان

پنجشنبه 12 فروردین 1389 3:54 PM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: سفرها و گذرها نظرات: 5 نظر چاپ

زاهدان و کُلا سیستان و بلوچستان، استانی است که کمتر کسی آن را برای سفر انتخاب می کند. و اگر کسی هم قصد سفر به آنجا را به هر دلیل داشته باشد با کلی اما و اگر و پیشنهاد و نصیحتِ دوست و آشنا مواجه می شود که نرو و اگر هم می روی خیلی مواظب باش و ...

 چرا بایستی اینقدر هراس  از این منطقه را در دل مردم ایجاد کرد؟ هراس هایی که باعث شده فرصت سرمایه گذاری بخش خصوصی از آن گرفته شود. توریست و گردشگر را با وجود مکان ها و طبیعت خاص خودش و حتی بازار خریدش از دست بدهد و بخش دولتی هم نیز کمتر توجهی به این استان محروم ننموده و صنعت و کشاورزی در این استان حمایت نمی شود و شکل نمی گیرد. 

 

مراسم رقص چوب(بُراسان،مسیرِ زاهدان-میرجاوه)

می خواهم کشفش کنم رازهای سرزمینی که روزی زادگاه رستم های شاهنامه ام بوده اند و خاستگاه نخستین تمدن بشری ست.

 شب قبلش را رفته بودیم ُبراسان، حد فاصل زاهدان-میرجاوه و شاهد یک مراسم سنتی بودم. و فردایش با لطف و هماهنگی خانم زیرکی(عضو محترم شورای شهر زاهدان) یک ماشین با راننده و یک بَلدَِ محلی همراهم می شوند. از شهر زاهدان خارج می شویم و جاده ی زابل را پیش می گیریم. راننده، شیعه و سیستانی ست و راهنما،  بلوچ است و اهل تسنن. ارتباط دوستانه ی خود را بارها مثال می زنند که بلوچ ها و سیستانی ها و شیعه و سنی  در این استان، در کنار هم با آرامش زندگی می کنند و مشکلی با هم ندارند اما چرا و کدام دست است که نمی خواهد این ها با یکدیگر در آرامش باشند؟

در حدود 105 کیلومتری  زاهدان  و بعد از گذشت از پاسگاه شیله  به تاسوکی می رسیم. در همین محل بود که 25 اسفند 1384  ، ریگی و گروهش  حادثه خونین تاسوکی را آفریدند. حوالی ساعت 10 تا 11 شب با لباس و ماشین نیروی انتظامی جلوی  خودروهای عبوری را گرفته، زنان را رها و همه ی مردان را که شامل 22 نفر اعم از پیر و جوان بود به رگبار می بندند و  دست کم 6 خودرو را آتش می زنند. یادمانی برای 22 شهید درست شده بود. درست در همان محلی که کشته شدند. این فاجعه ی دلخراش و این آتش سوزی مهیب در حالی رخ داد که  از جنوب تا پاسگاه شیله 5 کیلومتر و از شمال تا پاسگاه تاسوکی 15 کیلومتر فاصله است وضمن آنکه درعرض این یکی دو ساعت که حادثه رخ داده  ماشین های دیگری که متوجه شده  برگشته بودند و قطعا پاسگاه ها را در جریان گذاشته بوده اند. راننده ای که با ما بود توضیح داد که نیم ساعت بعد از حادثه به محل رسیده بود و همه ی صحنه های دلخراش را به یاد داشت  حتی اینکه رد ماشین ریگی به جا مانده بود و مثلا پای آن درخت پارک کرده بود و ... توضیح داد که فقط مردها را کشته بودند و زنان را برده بودند طرف دیگر جاده و رهایشان کرده بودند بدون هیچگونه  تعرض و آزار. اما از به یادآوری  22 پیکر در خون غلتیده، اشکش جاری می شود ... 

 

یادمان کشته شدگان حادثه ی تاسوکی(در خود ِمحل حادثه)

اینکه هدف ریگی چه بوده موضوع بحثی است که نه راننده جواب آنرا دقیق می دانست و نه راهنما.  اما آنچه که می گویند و شایع شده بود اینکه هدف ریگی ترور استاندار وقت، بوده  و اینکه  حتی فرماندار هم در بین مجروحان بوده که از حادثه نجات پیدا کرده است.(این مورد صرفا گفته های اهالی منطقه بود که برایم تعریف می کردند و از صحت و سُقم آن اطلاع ندارم)

می گویند از اینجا به سمت شرق که بروی(سمت بیابان) تا مرز افغانستان 5 ساعت راه است و گروه ریگی بعد از حادثه از اینجا می روند به سمت مرز  که خارج شوند. حتی تعدادی شان ساعت ها در بیابان گم شده بودند ...

شهرِ سوخته 

و شهرِ سوخته... شهری با تمدن ۵ هزار ساله. خاستگاه تمدن بشری. تا پیش از کاووش های شهرِ سوخته، تصور می شد که منطقه ی میان رودان(بین النهرین) خاستگاه تمدن است اما کاووش های این شهر باستانی  این  فرضیه ی قدیمی را رد کرد.  

بیشتر شهر که تقریبا همه ی شه   رزیر خاک بود و مانند شهر هگمتانه ی همدان از دل خاک بیرونش نیاورده بودند. که البته از آنجاییکه نگهداری مناسبی از آثار تاریخی و باستانی نمی شود و در اثر بی مبالاتی و کم توجهی مسئولان ذیربط دچار آسیب های شدید می شوند و در معرض تخریب قرار می گیرند همان به که زیر خاک مدفون بمانند شاید نسل های آینده قدر این آثار را بدانند و آن موقع سر از خاک بیرون آرند.  

  

هامونِ خشک! 

 دریاچه ی هامون، روزگاری دریاچه بزرگ و پر آبی بود  که با زمین های حاصلخیز اطرافش،  روزهای خوش و شادی را برای اهالی اش  به همراه  داشت و حتی یکی از دلایل شکوفایی و رشد شهر سوخته  پر آبی  دریاچه ی هامون بوده است که در جوار آن ساخته شده بود. اما امروز به برهوتی از غم تبدیل شده است ... می گویند تا سیزده سال پیش هم آب داشت و خشک نشده بود اگرچه به دلیل سدهایی که افغانستان بر هیرمند زده بود و در نتیجه آب کمتری وارد ایران می شد، آب این رود پایین آمده بود زمین های اطراف با کم آبی مواجه شده بودند؛ اما با زدن چهارمین چاه نیمه در بالادست، این دریاچه هم خشکید. منظور از چاه نیمه ، چیزی شبیه سد است که محلی ها به آن چاه نیمه می گویند. تا کنون 4 چاه نیمه در این حوالی برای کشاورزی، زده شده که همان باعث خشک شدن دریاچه گردیده است. 

 

دریاچه ی هامون که روزی پر آب بود و امید محلی ها و امروز به کویری خشک مبدل شده است  

روستاهایی که نزدیک دریاچه  هامون هستند با خشکی مواجه اند و زمین هایشان تشنه. در عوض به دلیل چاه نیمه ها، در منطقه ی زهک  که بالاتر از دریاچه ی هامون قرار دارد، وضع کمی بهتر است و دست کم سبزیِ کم رنگی را بر پهناور دشت، می بینی ... راهنما اهالی  یکی از روستاهای نزدیک دریاچه ی هامون است  و با حسرت  از روزهای جوانی اش می گوید که آب دریاچه برایشان ارزش طلا داشت ...   

 

یکی از چاه نیمه ها- مسیر زهک

 

در میانه ی راه و در مسیر جاده ناگهان حدود 40 یا 50 مرد افغان را دیدیم که پشت سر یک تویوتای نیروی انتظامی پیاده دارند حرکت می کنند. مشخص می شود این ها آواره های افغانی هستند که با تمام پس اندازی که جمع کرده بودند و به امید واهی قاچاقچیان انسان از مرز گذشته و غیر مجاز وارد خاک ایران شده اند. به امید ماندگاری و پیدا کردن کاری و فرستادن پول برای خانواده هایشان در افغانستان و حالا بعد از سه روز و شب آوارگی و گرسنگی و تشنگی در بیابان های سیستان، توسط نیروی انتظامی دستگیر شده اند. یاد حادثه ی سال گذشته می افتم و مصاحبه با آن مرد افغان و استیصالش و... خارهای گز، یکباره موج غم می شود...  

 

 رودخانه ی هیرمند- مرز ایران و افغانستان 

در کهک، روستای مرزی ایران و افغانستان، میهمان اسماعیل و فاطمه می شویم. با پنیر و نان محلی.  زن و شوهری  از تبار سیستانی ها. زن شیعه است و مرد سنی. و این موضوع  (ازدواج شیعه و سنی) در اینجا زیاد است. و حقیقتِ گفته های راننده و راهنما را در بین مردم این روستا به عنوان یک نمونه می بینم. بدون هیچ اختلافی ... بسیار مهربانند، در جمع صمیمی شان ذره ای احساس نا امنی نمی کنم ...  فاطمه در مرز 25 سالگی است و 4 فرزند قد و نیم قد دارد.  بیشتر وقت زنان در خانه می گذرد و بعضا سوزن دوزی می کنند  و با دست ها و چشم هایشان، نقش هایی می زنند که بسیار زیباست. مردان سیستانی، بلند قامت و تنومندند. اگر زمینی داشته باشند کشاورزی می کنند  اما بیشتر جوان ها بیکارند و یا از آن سوی مرز، چای کله مورچه ای و کافی میکس و ترشی انبه و قهوه می آورند برای فروش در بازارچه ی میلک. می گویند قبلا که مرز باز بود بنزین و گازوییل می بردیم افغانستان اما حالا مرز بسته ست ...

اسماعیل هم همراهمان می شود و می رویم دیواره ی مرزی را ببینم. از خانه ی اسماعیل تا مرز 2 دقیقه راه است. دیواری  بُتُنی به ارتفاع 3 متر، بالای دیوار سیم خاردار کشیده شده و می گویند بین سیم خاردارها برق هم کشیده شده است. این دیوار با تجیهزاتش، مرز ایران و افغانستان است که از حرمک (پایان مرز پاکستان و ابتدای مرز افغانستان) تا بازارچه ی مرزیِ میلک ادامه دارد. چیزی حدود 120 کیلومتر دیواره ی مرزی. و ادامه ی آن از میلک به سمت شمال نیز در دست احداث است. آیا این دیوار برای جلوگیری از ورود غیر قانونی اتباع افغانی ست؟ برای ممانعت از قاچاق مواد مخدر؟ ... نمی دانم در هر صورت برای هر کدام است، هردو مورد هنوز اتفاق می افتد ، حتی با وجود  این دیوار. فقط راه قاچاق بنزین و گازوییل را برای محلی ها بسته که با وانت هاو تویوتاهایشان به افغانستان حمل می کردند. و حالا ماشین ها درِ خانه ها خوابیده و جوان ها روزهایشان را با کسالت و بیکاری زیر آفتاب سپری می کنند.

باید برگردیم. فاطمه و اسماعیل اصرار دارند ناهار را پیش آنها بمانیم. اسماعیل می گوید که ماهی تازه آورده و مهمانشان باشیم. ولی وقت کمی که داریم  مانع از ماندنمان می شود. از بچه های فاطمه عکس می گیرم .

در راه برگشت، دریاچه ی هامون را رد می کنیم، آفتاب است و بیابان ... 

زمزمه می کنم:

 چشم ها / در انتظار احیای دوباره ات/ هر روز تا انتهای دشت  را/ با اشک هایشان/ ُغسل می دهند/ هامون برخیز/ زنده بمان.

و... بچه های معصوم نقطه ی صفر مرزی ایران و افغانستان_کهک

 

نوروز

یکشنبه 1 فروردین 1389 00:38 AM نویسنده: مهرنوش نجفی راغب موضوع: دلتنگی ها نظرات: 3 نظر چاپ

 

 گفتم: «این باغ ار گُلِ سرخ بهاران بایدش؟...»

گفت:«صبری تا کرانِ روزگاران بایدش. 

تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست، 

گرنسیم و بوسه های نرم باران بایدش.»

گفتم:«آن قربانیانِ پار، آن گل های سرخ؟...»

گفت:«آری ...» ناگهانش گریه آرامَش ربود، 

وزپی خاموشیِ توفانی اش 

گفت:« اگر در سوگشان، ابرِشب خواهد گریست،

هفت دریای جهان، یک قطره باران بایدش.»

گفتمش:«خالی ست شهر از عاشقان، وینجا نماند

مردِ راهی تا هوای کوی یاران بایدش.»

گفت:«چون روحِ بهاران آید از اقصای شهر،

مردها جوشد زخاک، آن سان که از باران، گیاه

... وآنچه می باید کنون

صبرِِ مردان و دلِ امیّدواران بایدش.»* 

 

  

*شعر گفت و گو سروده ی شفیعی کدکنی